کتاب عشق روی پیاده رو
نویسنده:مصطفی مستور
انتشارات:نشر چشمه
*درباره کتاب
کتاب عشق روی پیاده رو نوشته مصطفی مستور نویسندهی موفق و درخشان ایرانی است، موضوع اصلی این داستان دربارهی زندگی، عشق، غم و اندوه و وجود خداوند است، این موضوعات شدیدا پیچیده هستند و بهصورت مجزا از هم معنی ندارند و میتوانند ذهن شما را درگیر کنند.
کتاب عشق روی پیاده رو نوشتهی مصطفی مستور داستانهایی جذاب و گیرا را شامل میشود که به مفهوم و معنای عشق از نگرشی جدید و خاص نگاه میکند. بعضی از داستانهای این کتاب از دوران کودکی و خاطرات مستور نشات گرفتهاند و درون خودشان حسهای شیرینی دارند که گاهی آدم دوست دارد مانند شخصیت اصلی آنها عاشق شود.
عاشق شدن همیشه تجربهای خوب و برتر برای انسانها بهحساب میآید و گاهی با حقیقتی فراانسانی ارتباط دارد اما گاهی هم کاملا انسانی است. در بیشتر رمان های عاشقانه معمولا شاهد نبود عاشق یا معشوق هستیم و یکی از آنها غایب است. در داستانهای این اثر از مصطفی مستور شخصیتها با روایتهایی عاشقانه، عشق را میفهمند و اینگونه به عشق مفهوم متعددی میدهند. عشق چیزی است که پیوسته در حال ساخته شدن است.
*قسمتی از متن کتاب عشق روی پیاده رو
ملافه را روی محسن میکشم و عینک کوچک ستاره را از چشمهاش برمیدارم. چراغ را خاموش میکنم و به رخت خواب میروم. شاید امشب خواب زودتر سراغم بیاید. اما نمیآید. چراغ را که خاموش میکنم انگار به دنیای دیگری میروم. همه چیز به نظرم غیب میشود و هیچ چیز نمیبینم. حتی محسن و ستاره را که کنارم خوابیدهاند. بعد همه چیز میشود ابراهیم. خیلی سعی میکنم افکارم را به کارهای روزمرهای که انجام دادهام مشغول کنم. به مدیر و مدرسه و بچههای کلاس. اما ذهنم مثل اسب چموشی رو برمیگرداند و ابراهیم میپرد درست وسط کلاس. آنگاه ذهن را از تصاویر آشفته و آميخته به ابراهیم میتکانم تا ابراهیم هم پاک شود و خیال به جایی برود که ابراهیم نباشد. به بعد از ظهر که بی بی صدیقه از روضه آمده بود؟ آمده بود تا عروسکی که برای ستاره خریده بود به او بدهد یا کار دیگری داشت؟ آمده بود به دخترش، نرگس خانم، سر بزند یا عروسک و نرگس خانم بهانه بودند تا آن یک جمله را به من بگوید و برود؟ بی بی صدیقه از آن خبرهها است. هزار و یک مقدمه میچیند تاحرفی را به غیر مستقیمترین شکلش بزند. از وقتی ابراهیم شهید شده بود بیشتر سر میزد تا هم به دخترش نرگس خانم، که حالا مادر شهید شده بود. دلداری داده باشد و هم به من که در واقع عروس دخترش بودم. چه بود آن جمله؟ «امروز نشد فردا، این یکی نشد دیگری، گله چوپون میخواد، زن باید صاحاب داشته باشه.»





















































































