شاهزاده‌ی آویزان!؟
شاهزاده‌ی آویزان!؟
در سپهر سیاسی اپوزیسیون خارج‌نشین، هیچ پدیده‌ای به اندازه رضا پهلوی مضحک و در عین‌حال عبرت‌آموز نیست. او که دهه‌هاست برای تاج‌وتخت به کشورهای بیگانه دخیل می‌بندد، نمونه اعلای کسی است که تمام وزن و اعتبار خود را نه از نبوغ سیاسی و مبارزه میدانی و تشکیلاتی، بلکه تنها از اسپرم همایونی وام میگیرد.
دکتر هادی ابراهیمی کیاپی، دانشیار علوم سیاسی دانشگاه 
در سپهر سیاسی اپوزیسیون خارج‌نشین، هیچ پدیده‌ای به اندازه رضا پهلوی مضحک و در عین‌حال عبرت‌آموز نیست. او که دهه‌هاست برای تاج‌وتخت به کشورهای بیگانه دخیل می‌بندد، نمونه اعلای کسی است که تمام وزن و اعتبار خود را نه از نبوغ سیاسی و مبارزه میدانی و تشکیلاتی، بلکه تنها از اسپرم همایونی وام میگیرد. برای او، ایران نه یک سرزمین با پیچیدگی‌های سیاسی، بلکه یک ارثیه پدری است که گویی به خاطر همان اسپرم همایونی، طلبکار باز‌پس‌گیری آن است. در حقیقت، رضا پهلوی، از نظر تاریخی و سیاسی، نمادی از یک سیاستی است که از ریشه‌های وابستگی به قدرت‌های خارجی و کودتا در ایران پدید آمده است. پدربزرگش رضاشاه، در سال ۱۲۹۹ با کودتای انگلیسی، به قدرت رسید. اما در سال ۱۳۲۰، با اشغال ایران توسط متفقین در جنگ جهانی دوم از قدرت ساقط شد و از ایران به جزیره موریس تبعید شد. متفقین، محمدرضا، پسرش را بر مسند شاهی نشاندند. وقتی که در سال ۱۳۳۲، دکتر مصدق نخست وزیر ایران بود و سیاست ملی شدن نفت را دنبال می‌کرد با کودتای دیگری در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ توسط انگلیس و آمریکا از قدرت برکنار شد و محمدرضا شاه، به کمک اربابان خود دوباره بر اریکه قدرت نشست. بر این مبنا، کارنامه سیاسی خاندان پهلوی سیاهه‌ای از دخیل بستن به خارجی‌ها است و رضا پهلوی نیز قدم بر جای پای پدر و پدربزرگش می‌گذارد. او ادعا می‌کند که نماینده ملی ملت ایران است، اما تاریخ خانواده‌اش دقیقا برعکس آنچه را که ادعا می‌کند، نشان می‌دهد. او حاضر است برای رسیدن به تاج شاهی، روی هر چیزی معامله کند. حتی اگر این کار به قیمت نابودی ایران تمام شود.
او که در داخل کشور هیچ پایگاهی ندارد، تمام توان خود را صرف دخیل بستن و آویزان شدن به کانون‌های قدرت در غرب کرده است. این به اصطلاح شاهزاده‌ی متوهم، برای رسیدن به قدرت، حتی ابایی ندارد که به سراغ بدنام‌ترین سیاستمداران برود؛ همان‌هایی که نامشان در لیست سیاه کودک‌کُشان و کودک‌آزاران و محافل فاسد بین‌المللی می‌درخشد. این دریوزگی سیاسی، نشان‌دهنده عمق حقارت کسی است که حاضر است امنیت‌ ملی و جان ایرانی‌ها را در قبال وعده قدرت حراج کند. اوج وقاحت و بی‌وطنی او را می‌توان در حمایتش از حمله رژیم صهیونیستی در جنگ ۱۲روزه و همچنین حمایتش از جنگ اخیر رژیم کودک‌کش صهیونیستی و آمریکای جنايتکار علیه ایران دید. شاهزاده آویزان برای کشته شدن سه سرباز آمریکایی متجاوز به خاک ایران، پیام تسلیت می‌فرستد و دل می‌سوزاند ولی در برابر شهادت نزدیک به ۲۰۰ دانش‌آموز بی‌گناه و مظلوم، سکوت اختیار می‌کند. برای او جان یک سرباز متجاوز آمریکایی بسیار ارزشمندتر از خون دانش‌آموزانی است که در خاک وطن به خون غلتیده‌اند. او عملاً ثابت کرده است که قبله‌گاهش کجاست و دلش برای چه کسانی می‌سوزد!از نخستین و عیان‌ترین نشانه انقطاع او از مام میهن، زبان اوست. این به اصطلاح شاهزاده، با وجود تمام ادعاهای ناسیونالیستی و میهن‌پرستی، حتی زبان فارسی را نمی‌تواند درست‌وحسابی صحبت کند. کسی که مدعی است می‌خواهد نفر اول یک کشور باشد، هنوز در بیان جملات ساده مادری‌اش تپق می‌زند و با لکنت و ساختار غلط صحبت می‌کند. این نشان می‌دهد که او چقدر از فرهنگ و بطن جامعه ایران دور است. او در واقع غریبه‌ای است که در خارج از کشور زندگی لوکسی دارد و خواب پادشاهی بر سرزمینی را می‌بیند که حتی زبانش را به درستی نمی‌تواند صحبت کند!
خلاصه اینکه رضا پهلوی صرفاً یک تاجر خون است که می‌خواهد بر ویرانه‌های وطن، کاخ خیالی خود را بنا کند و به تاج‌و‌تختی برسد. تاجی که سال‌ها پیش به اعماق تاریخ سقوط کرده است. در حقیقت او نه شاهزاده است و نه رهبر؛ او صرفاً بازمانده‌ای منقضی‌شده است که به ریسمان‌های پوسیده آویزان شده تا شاید چند صباحی بیشتر در ویترین رسانه‌های لندنی و سعودی باقی بماند.