تیرنگ، مجتبی قربانی:
صدای زنگ تلفن، آغاز یک دیدار متفاوت بود. یکی از همکاران رسانهای تماس گرفت و از مادری گفت که این روزها سخنانش درباره شهدای جنگ و بمباران آسایشگاه سربازان در فضای مجازی بازتاب گستردهای پیدا کرده بود؛ مادری که با وجود گذشت سالهای طولانی از شهادت فرزند ۱۸ سالهاش در شلمچه، هنوز یک آرزو در دل داشت؛ اینکه نام و یاد شهیدش در رسانهها و روزنامهها روایت شود.
همین آرزو بهانهای شد تا راهی جویبار شویم؛ مقصد، خیابان شهید فقیهی، کوچه شهید محمدتقی فقیهیان، منزل آقای علینقی کاکو (داماد شهید)؛ خانهای که سالهاست عطر نام یک شهید را در خود حفظ کرده است؛ منزل خواهر شهید امرالله امیری.
وقتی به مقصد رسیدیم، دختر و برادرزاده شهید به استقبالمان آمدند. گرمای استقبالشان نشان میداد که این دیدار برایشان تنها یک گفتوگوی ساده نیست؛ فرصتی است برای بازگو کردن بخشی از خاطرات شهیدی که سالها پیش از میانشان رفت اما نامش همچنان در خانه زنده است.
وارد منزل شدیم. در گوشهای از اتاق، مادری نشسته بود؛ آرام، متین و چشمانتظار. مادری که سالهای زیادی را با خاطرات فرزندش سپری کرده بود. با دیدن ما لبخندی زد و با مهربانی خوشامد گفت.
*وقتی خاطره، آلزایمر را شکست
دخترش پیش از آغاز گفتوگو آرام کنار ما نشست و توضیح داد: «مادرم آلزایمر دارد. گاهی بعضی حرفها را فراموش میکند. لطفاً در حین مصاحبه کمی صبور باشید.»
اما آنچه در نگاه مادر دیده میشد، فراتر از فراموشیهای روزمره بود. گویی بخشی از خاطرات سالهای دور هنوز در گوشهای از ذهن و دلش روشن مانده بود؛ خاطرات پسری به نام امرالله که روزی از همین خانه راهی جبهه شد و دیگر بازنگشت.
شهید امرالله امیری، متولد دوم خرداد سال ۱۳۴۸ در آبندانسر شهرستان قائمشهر مازندران بود. او در خانوادهای مومن و دوستدار اهلبیت ؑ رشد کرد. دوران کودکی و نوجوانی را در کنار خانواده سپری کرد و پس از پایان تحصیلات ابتدایی، مسیر زندگیاش با روزهای پرالتهاب دفاع مقدس گره خورد.
او به عنوان بسیجی در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده خدمت کرد؛ جوانی که در سالهای دفاع مقدس، آرام و بیادعا قدم در مسیر جهاد گذاشت. سرانجام در عملیات کربلای ۵ دوران دفاع مقدس، در منطقه شلمچه، در تاریخ دهم بهمن ۱۳۶۵ به شهادت رسید و پیکر پاکش پس از تشییع، در گلزار شهدای موحدین دخانیات قائمشهر آرام گرفت.
املیلا عشریه مادر شهید، دست روی خاطرات گذاشت؛ خاطراتی که گاهی با مکث همراه بود، گاهی با سکوت و گاهی با جملههایی کوتاه اما پر از احساس.
مادر شهید گفت: امرالله پیش من آمد و گفت من باید به جبهه بروم ابتدا مخالفت کردم اما او خیلی اصرار کرد. گفت خیلی از دوستان متاهلاند به جبهه رفتهاند من که مجردم. تصمیمش را گرفته بود و انگار دلش مدتها بود که هوایی شده بود.
وی افزود: به من گفت من حتما باید بروم اجازه بده من این یک سفر را بروم و خلاصه رضایت من را جلب کرد. وقتی داشت عازم جبهه میشد او و دوستش (مجید فلاح) را از زیر قرآن رد کردم.
مادر شهید در حین بیان خاطرات هر چند دقیقه سکوت میکرد و چند ثانیهای در فکر فرو میرفت. گاهی دخترش به او یادآدوری میکرد که داشت چه میگفت. گاهی هم ادامه ماجرارا تعریف میکرد.
مادر شهید امرالله امیری گفت: امرالله عازم جبهه شد و در چهلمین روز، شهید شد و برگشت. امرالله، سه سفر به جبهه رفت. سفر اول رفت و به سلامت برگشت. سفر دوم هم همینطور. اما در سومین سفر به شهادت رسید.
وی اعلام کرد: امرالله در شلمچه مجروح شد و او را به بیمارستانی در مشهد انتقال دادند. او را در مشهد، عمل کردند اما پس از چند روز به شهادت رسید.
* بیمارستانی که به معراج بدل شد
عشریه ادامه داد: قبل از شهادتش، زمانیکه در بیمارستان مشهد بود با ما تماس گرفتند و گفتند او مجروح شده است. من و همسرم (روحالله امیری) و داماد همسرم و یکی از همسایگانم راهی مشهد شدیم. او را دیدیم که روی تخت بیمارستان بود. مجروح بود. درد میکشید. اما نمیتوانست حرف بزند. صدایش کردم: پسرم. امرالله، امرالله. به من جوابی نداد. تنها آهی کشید و دیگر حرفی نزد.
رنگ صدایش عوض شد. انگار بغضی راه گلویش را بسته بود. رفته بود به ۴۰ سال پیش. بعد از کمی سکوت گفت: چون دستگاه خون نداشتند او را به بیمارستان دیگری منتقل کردند. شدت جراحت به حدی بود که باید به او خون تزریق میکردند. او را همان شب به این بیمارستان بردند و صبح دوباره آوردند. من بیتابی میکردم. پرستاران به من گفتند: مادر ناراحت نباش. صبح او را دوباره به اینجا میآورند. اگر نیاوردند ما شما را به آن بیمارستان میبریم.
مادر شهید امیری اظهار کرد: داخل اتاق بیمارستان پر از مجروحان بود. من گفتم فرزندم را به اتاق دیگری ببرید. آن اتاق خلوتتر است و میتواند بهتر استراحت کند. به اتاق دیگری منتقل کردیم اما امرالله جانم در همین اتاق، به شهادت نائل شد. خیلی بیتابی کردم. گریه، امانم نمیداد. درد جوان، بسیار است.
وی ادامه داد: ما همان شب به قائمشهر برگشتیم. آن روز تشییع جنازه حدود 15 شهید بود. امرالله هم یکی از این شهدا بود که در خیل جمعیت، تشییع شد. منزل ما در سیاهکلا قائمشهر بود… دخانیات… امرالله را به خانه آوردیم… در خانه دورش دادیم… نمیتوانم حرف بزنم. دلم میگیرد.
باز هم سکوت کرد… در فکر فرو رفت… دستش را روی دست دیگرش گذاشت و گفت: امرالله فرزند بسیار خوبی بود. وقتی او نیست دلیل بودن من چیست؟ خیلی به پدر و مادرش احترام میگذاشت. درس نخواند تنها تا کلاس پنجم سواد داشت. در یک نانوایی کار میکرد.
خانم عشریه گفت: اوایل چند باری، خوابش را دیدم اما الان سالهاست که به خوابم نیامده… پسرم جانش را برای وطن داد. از او پرسیدم چرا میخواهی به جبهه بروی… تو هنوز خیلی جوانی… میگفت: میخواهم برای وطن و برای اسلام به جبهه بروم. برای قرآن میخواهم به جبهه بروم.
*مادری که هنوز با «امرالله» نفس میکشد
وقتی از او پرسیدیم که اگر در زمان کنونی و در جنگ امروز ایران با دشمن امریکایی-صهیونیستی هم از شما درخواست میکرد که عازم جبهه شود به او اجازه میدادید؛ پاسخ داد: امرالله، فرزندی بود که خودش میرفت… اصرار زیاد میکرد که حتما باید برود…
مادر شهید امیری گفت: چند روز قبل خبر شهادت سربازان آسایشگاهی در سیستان و بلوچستان را شنیدم خیلی ناراحت شدم. ما درد مادران شهید را میدانیم. پسر من نیز هم سن و سال این شهدا بود. این چه جنایتی است که میکنند؟
خانم عشریه خطاب به مسئولان تصریح کرد: به آنان توصیه میکنم وقتی در خانوادهای، فرزندی به شهادت میرسد، حداقل انتظار آنان این است که سالی، یکبار هم که شده به آنان، سری بزنند… دلجویی کنند…
وقتی از او پرسیدم وقتی خبر شهادت رهبر شهید را شنیدید چه حس و حالی داشتید؛ پاسخ داد: خیلی ناراحت شدم. خیلی بیتابی کردیم. دعا میکنم که ایران در این جنگ، پیروز شود. برای این کشور، جوانان زیادی، جانشان را فدا کردند… یکی از یکی خوشقامتتر… رعناتر…. همه این شهدا، فرزندان ما هستند… فرقی نمیکند…
در پایان از او خواستیم تا خاطرهای از شهید، برایمان تعریف کند… قدری فکر کرد و گفت: خاطرات امرالله، تمام شدنی نیست. امرالله اصلا ما را اذیت نکرد. بسیار مهربان بود… هر زمان بیکار میشد میرفت نانوایی لواشی… نانوایی پشت خط راهآهن… شاگرد نانوایی بود… الآن آن نانوایی بسته شده است… همیشه مشغول به کار بود…
در میان صحبتهایش، آنچه بیش از هر چیز به چشم میآمد، عشق مادری بود؛ عشقی که گذر زمان نتوانسته بود آن را کمرنگ کند. برای این مادر، شهید فقط نامی روی سنگ مزار نبود؛ پسری بود که هنوز جای خالیاش در خانه احساس میشد.
او از روزهایی گفت که امرالله در کنار خانواده بود؛ از اخلاقش، از رفتارش، از روزهایی که شاید هیچکس تصور نمیکرد این نوجوان آرام، روزی در شمار شهدای دفاع مقدس قرار گیرد.
* روایت خواهر از برادری که هنوز در خاطرات کودکی زنده است
کبری امیری، خواهر شهید، آرام و با مرور خاطرات سالهای دور، از برادری گفت که برای خانواده فقط یک رزمنده نبود؛ پسری مهربان، برادری دلسوز و تکیهگاهی برای خواهرانش بود.
او از روزهای کودکی آغاز کرد؛ روزهایی که امرالله، پسر بزرگ خانواده، با موتور خود خواهرانش را سوار میکرد و در کوچه و محله میگرداند.
کبری امیری میگوید: «آن موقع برادرم یک موتور داشت. من و خواهرم که یک سال از من کوچکتر بود را سوار میکرد و برایمان دور میزد. خاطراتم بیشتر مربوط به همان دوران بچگی است؛ خاطراتی ساده اما ماندگار.»
خانواده امیری شش دختر و یک پسر داشت. امرالله، پس از دو فرزند پسری که پیش از تولد او از دنیا رفته بودند، فرزند اول خانواده شد؛ پسری که بعدها با شهادتش نام خود را در میان فرزندان شهید این سرزمین ثبت کرد.
خواهر شهید ادامه میدهد: «برادرم فرزند اول خانواده بود. وقتی به شهادت رسید ۱۸ سال داشت. خیلی جوان بود، اما روحیه بزرگی داشت و خودش مشتاق رفتن به جبهه بود.»
پدر خانواده، روحالله امیری، کاسب و صاحب شغل آزاد بود؛ مردی زحمتکش که با وجود سختیهای روزگار جنگ، تلاش میکرد زندگی خانواده پرجمعیتش را اداره کند.
کبری از نگرانیهای پدر برای رفتن پسرش به جبهه میگوید: «پدرم وقتی میدید برادرم میخواهد به جبهه برود، نگران میشد. میگفت خطرناک است، نرو. اما امرالله خودش علاقه داشت برود. آن زمان خیلی از جوانها همین حس را داشتند و برای دفاع از کشور راهی جبهه میشدند.»
امرالله امیری پیش از آخرین اعزام، دو بار نیز به کردستان رفته بود و سومین اعزامش به جبهه، سرآغاز آخرین سفر او شد؛ سفری که بازگشتی برایش نداشت.
خواهر شهید، یکی از ماندگارترین صحنههای زندگیاش را بدرقه برادرش میداند: «آخرین باری که میخواست اعزام شود را هیچوقت فراموش نمیکنم. مادرم خیلی گریه میکرد. برادر کوچکترم مصطفی که آن زمان حدود دو سال داشت روی دوش مادرم بود و مادرم همراه بچهها برای بدرقه آمده بود. من آن صحنه و گریههای مادرم را هنوز یادم هست. آن زمان من ۹ ساله بودم.»
* آخرین نشانی؛ بیمارستان مشهد
شهید امرالله امیری در سال ۱۳۶۵ و در جریان عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه به شهادت رسید. اما خانواده تا مدتی از وضعیت او بیخبر بودند.
کبری امیری روایت میکند: «حدود ۱۰ روز قبل از اینکه به ما خبر بدهند، برادرم در بیمارستان مشهد بستری بود. کسی او را نمیشناخت تا اینکه یکی از همخدمتیهایش گفت این بچه اهل قائمشهر است و از این طریق خانواده را پیدا کردند»
او ادامه میدهد: «یادم هست ساعت حدود ۱۲ شب بود که از سپاه به خانه آمدند و به پدر و مادرم گفتند پسرتان زخمی شده و در بیمارستان مشهد است. پدر و مادرم همان شب راهی مشهد شدند. بعد از رفتن آنها، سه روز بعد برادرم به شهادت رسید»
خواهر شهید از آخرین دیدار مادر با فرزندش میگوید: «مادرم میگفت وقتی بالای سرش رفتم، به خاطر جراحتی که از خمپاره داشت، نمیتوانستم با او صحبت کنم. بیشتر با نالههایش جواب میداد. همین چیزهایی که مادرم برای ما تعریف میکرد، در ذهنم مانده است»
کبری امیری از اخلاق و رفتار برادرش نیز میگوید؛ از پسری که ارتباطش با خانواده و بستگان برایش اهمیت داشت.
«برادرم خیلی مهربان بود. عمههایم را خیلی دوست داشت و زیاد به آنها سر میزد. حتی به او میگفت چرا کمتر میآیی، من دوست دارم بیشتر ببینمت. ارتباط اجتماعی خوبی داشت و با محبت بود.»
شهید امرالله امیری در گلزار شهدای موحدین قائمشهر به خاک سپرده شده است؛ اما یاد او در خاطرات خانواده و دوستانش همچنان زنده است.
خواهر شهید از دوستان و همرزمان برادرش نیز یاد میکند: «دوستانی مثل حسین فلاح، علی فلاح، ابراهیم فضلی و اسماعیل فضلی از دوستان برادرم بودند. آنها هم آن زمان عازم جبهه بودند، اما با هم در یک اعزام نبودند.»
* آرزوی مادری که فقط میخواست نام فرزندش شنیده شود
در میان صحبتهای خواهر شهید، بارها به یک دغدغه قدیمی مادر اشاره میشود؛ مادری که بیش از هر چیز دوست داشت نام فرزند شهیدش شنیده شود.
کبری امیری میگوید: «مادرم همیشه ناراحت بود که چرا اسم شهیدش جایی گفته نمیشود. همیشه میگفت در تلویزیون هنگام اذان یا برنامهها نام شهدا را پخش میکنند، چرا اسم شهید من نیست؟ دوست داشت نام امرالله جایی گفته شود و مردم او را بشناسند.»
حالا سالها بعد، همین خواسته مادرانه، بهانهای شد تا راهی خانهشان شویم؛ خانهای که هنوز با نام یک شهید نفس میکشد؛ شهیدی ۱۸ ساله که رفت، اما خاطراتش در دل خانوادهاش ماندگار شد.
*جای خالی امرالله، هنوز در خانه پیداست
این دیدار، روایت مادری بود که میخواست صدای فرزندش شنیده شود. مادری که با وجود سالهای دوری، هنوز آرزو داشت مردم بیشتر با امرالله امیری آشنا شوند؛ با جوانی که زندگی کوتاهش را وقف دفاع از ارزشهایی کرد که به آن باور داشت.
خانه خواهر شهید امرالله امیری در جویبار، آن روز میزبان یک گفتوگوی ساده رسانهای نبود بلکه میزبان روایت بخشی از تاریخ مقاومت این سرزمین بود؛ تاریخی که هنوز در دل مادران شهدا نفس میکشد… آری، این خانه، هنوز بوی امرالله میدهد..






























































































