برف، آتش و مردی که ایستاد
برف، آتش و مردی که ایستاد
 من حسین مرادی هستم. نمی‌گویم همرزم سید مجتبی بودم؛ شاید این واژه برای قامت او بزرگ باشد.ما فقط در کنارش بودیم… همین.آنچه من می‌گویم، فقط به اندازه همان روزهایی است که افتخار نفس کشیدن کنار سید مجتبی علمدار را داشتم.سید را می‌شود در دو قاب دید:یکی اخلاق،و یکی فرماندهی.و عجیب اینکه این دو، در او از هم جدا نبودند.

نظم در دل خاک

اولین بار که به هفت‌تپه رسیدم، دانشجو بودم. وارد مقر گردان مسلم بن عقیل شدم.گروهان سلمان، دفتر فرماندهی داشت؛ اما نه از آن دفترهایی که فقط اسم دارند.

سید مجتبی با دست‌های خودش زمین را کنده بود.با خاک، پشتی درست کرده بود.

تفنگ‌ها با نظم کنار هم چیده شده بودند.و در همان چادر فرماندهی، گوشه‌ای را جدا کرده بود…

برای نماز. برای خلوت.همان‌جا فهمیدم این مرد، فقط فرمانده نیست.او مدیر جان‌هاست.

 

حرکت به سوی ناشناخته

زمستان بود.جنوب، گرم…

و ناگهان، بی‌خبر، سوار کامیون شدیم.کسی نمی‌دانست مقصد کجاست.از هفت‌تپه حرکت کردیم و وقتی پیاده شدیم، زانوهایمان در برف فرو رفت.

کردستان.

دزلی.

کوهستانی که انگار از نفس افتاده بود.زمین یخ‌زده بود.دست‌ها بی‌حس.نه آتشی، نه گرمایی.

هیچ‌کس توان کندن زمین نداشت.اما سید داشت.

دست‌هایش می‌لرزید، اما ایستاده بود.

با همان دست‌های یخ‌زده، جا درست کرد.

چادر زد.بچه‌ها را جا داد.

خودش؟

آخرین نفر.

 

شب عملیات

والفجر ۱۰.ساعت دو بامداد.

رمز: یا محمد بن عبدالله.

ما از دل کوه پایین می‌آمدیم.

برف تا زانو.

مسیر مالرو.

یک اشتباه، سقوط.

کلاه‌خود یکی از بچه‌ها افتاد و صدایش تا ته دره رفت.

همه نفس‌ها حبس شد.دو شبانه‌روز در راه بودیم.

خسته.اما آماده.

ماموریت گروهان سلمان:

 

یک جاده…

چهار پاسگاه…

و در انتها، پاسگاه فرماندهی عراق.

غافلگیری

 

پاسگاه یک.پاسگاه دو.

هیچ‌کس بیدار نبود.نگهبان‌ها خوابیده بودند.

اما پاسگاه سه…

همه‌چیز آنجا تغییر کرد.صدای آب در چکمه‌ها.

صدای قدم‌ها.

یک منور…

و ناگهان، آتش.

جنگ واقعی شروع شد.

 

فرماندهی در آتش

سید فریاد نزد.

دستپاچه نشد.

با آرامش گفت: بچه‌ها، داخل شیار… سریع.

شیار باریک بود.

آب سرد در آن جریان داشت.

تانک چرخید…

می‌خواست از بالا بیاید.

حسن آقای صدر پرید جلو.

آرپی‌جی شلیک شد…

نخورد.گلوله‌ها باریدند.

اما سید ایستاد.تصمیم گرفت.

چند نفر را نگه داشت تا دشمن را مشغول کنند.

و با بقیه حرکت کرد.اگر آن تصمیم نبود،

ما همان‌جا تمام می‌شدیم.

 

پاسگاه پنج؛ نقطه سرنوشت

سه‌راهی.

حلبچه، دربندی‌خان، خرمال.

پاسگاه روی تپه.مین‌گذاری.آتش سنگین.

هوا داشت روشن می‌شد.

و ناگهان…

سید افتاد.گلوله مستقیم، شکم.

وقتی رسیدم کنارش،

روده‌هایش بیرون بود.

اما لب‌هایش…ذکر می‌گفت.

گفت: نگاه نکنید به من…

پاسگاه جلو رو بگیرید…

اگر نریم، همه‌چی از بین می‌ره…»

با چفیه شکمش را بستیم.

درد داشت،اما فرماندهی را رها نکرد.

با نگاهش، ما را فرستاد جلو.

 

فتح

جنگ، تن‌به‌تن شد.دیگر مهمات کم بود.

فقط توسل مانده بود.

و ناگهان…یکی یکی بیرون آمدند.

ده نفر…بیست…

پنجاه نفر.پاسگاه افتاد.

سید لبخند زد.

کار تمام شده بود.

 

پایان روایت

سید را همان شب عقب بردند.

ما ماندیمو پاتک‌ها…و بعد، بوی شیمیایی حلبچه.

او زنده ماند…اما آن زخم،سال‌ها بعد

او را به شهادت رساند.

و من هنوز باور دارم:

سید مجتبی علمدار

همان شب در پاسگاه پنج

شهید شد…فقط پیکرش

سال‌ها بعد به ما رسید.