پاییز فصل آخر سال است‌‌‌
پاییز فصل آخر سال است‌‌‌
کتاب پاییز فصل آخر سال است نوشته‌ی نسیم مرعشی، اولین رمان منتشرشده از این نویسنده‌ی جوان است.

عنوان کتاب: ‌پاییز فصل آخر سال است‌‌‌
نویسنده:نسیم مرعشی
انتشارات: نشر چشمه

✓درباره کتاب

کتاب پاییز فصل آخر سال است نوشته‌ی نسیم مرعشی، اولین رمان منتشرشده از این نویسنده‌ی جوان است. داستان کتاب از دید سه راویِ زن جوان، که در دهه‌ی سوم زندگی خود هستند روایت می‌شود. لیلا، شبانه و روجا که هرکدام برهه‌ای پیچیده از زندگی خود را می‌گذرانند، در کنار هم و باهم و گاهی بسیار بیگانه از هم، با مسائلی دست‌وپنجه نرم می‌کنند که برای خوانندگان، خصوصا زنان بسیار ملموس است.
کتاب پاییز فصل آخر سال است، اولین رمان نسیم مرعشی، روزنامه‌نگار، نویسنده و رمان‌نویس ایرانی است. مرعشی با سابقه‌ای غنی از روزنامه‌نگاری، نوشتن داستان کوتاه و سال‌ها سیر در دنیای ادبیات، در اوایل دهه‌ی نود خورشیدی، دست به نوشتن و انشار این رمان زد. پاییز فصل آخر سال است در سال ۱۳۹۳، توسط نشر چشمه روانه‌ی بازار کتاب ایران شد. رمانی که بسیار پرفروش شد و نظر طیف گسترده و متنوعی از مخاطبان را به خود جلب کرد. این رمان، در سال ۱۳۹۴، به‌عنوان رمان برتر «جایزه‌ی ادبی جلال آل‌احمد» برگزیده شد.
داستان پاییز فصل آخر سال است، با روایت لیلا آغاز می‌شود. او مانند دوستانش -دو راوی دیگر داستان- مهندسی خوانده اما عاشق روزنامه‌نگاری است و چندماهی‌ می‌شود که از همسرش میثاق جدا شده است. همسری که برای مهاجرت سخت کوشیده بود و نتوانست مخالفت لیلا با رفتن و همراهی نکردنش را هضم کند. نام میثاق در دو روایت دیگر از شبانه و روجا نیز بارها آورده می‌شود. برای لیلا، دوران سخت جدایی و گسستن از یاد میثاق، که برایش بسیار عزیز بوده، آسان نیست. مواجهه با جای خالی همسر سابق در خانه و وضعیت کاری مبهم و تقلا در بیرون از خانه، او را ناراحت و ناآرام کرده است.

✓جملاتی از ‌کتاب پاییز فصل آخر سال است

آب‌جوش را که می‌ریزم توی لیوان، رگه‌های قهوه‌ای دود می‌شوند توی آب و پیچ‌و‌تاب می‌خورند. نخ کیسه‌ی چای را می‌کشم. رگه‌ها با‌هم قاطی می‌شوند و برایم چای فوری درست می‌کنند. نیستی و با خیال راحت قوری را در بالاترین کابینت قایم کرده‌ام و فقط چای فوری می‌خورم. باید چای بخورم تا سرحال شوم. باید سرحال بروم سر کار. دارم می‌روم سر کاری که همیشه دوست داشته‌ام. کاری که خوشحالم می‌کرد. باید باز هم دوست‌اش داشته باشم. چرا ندارم؟ چرا هیچ‌چیزِ این روزها دیگر مرا نمی‌خنداند؟ به خاطر بی‌کاری است حتماً. باید چیزی داشته باشم که مرا فرو ببرد توی خودش و نگذارد بفهمم کجا هستم. باید روزهایم را بگذراند. باید حواسم را پرت کند از همه‌چیز. حواسم که به چیزی پرت نمی‌شود، فکرها پیدای‌شان می‌شود. خودم را ول می‌کنم روی مبل قرمز و هزار ساعت هم که بنشینم حوصله‌ام سر نمی‌رود بس که فکر می‌دود توی سرم.
فکر خودم، تو، سمیرا، زندگی شبانه و ماهان. فکر این‌که چرا به این‌جا رسیدیم. کجا را اشتباه کردیم. کجای خلقت و با کدام فشار شالوده‌مان ترک خورد که بدون این‌که بدانیم برای چه، با یک باد، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمی‌توانیم از جای‌مان بلند شویم. نمی‌توانیم خودمان را بتکانیم و دوباره بایستیم و اگر بتوانیم، آنی نیستیم که قبل از آوار بوده‌ایم. اشتباهِ کدام طراح بود که فشارها را درست محاسبه نکرد و سازه‌مان را طوری غیر‌مقاوم ساخت که هر روز می‌تواند برای شکستن‌مان چیزی داشته باشد؟ فکر زندگی بی‌خنده و بی‌آرزو تکه‌تکه‌ام می‌کند.