این دست بی صدا
 این دست بی صدا
غزل امروز بخشی از ساختار شعر معاصر و شعر معاصر بخشی از ساختار هنر و فرهنگ این عصر را تشکیل می دهد . این توضیح بدان جهت است که بدانیم مادامی که در مجموعه فرهنگ اتفاق بزرگی رخ نداده است و به اصطلاح فرهنگ دچار بن بست های ویران کننده است نمی توان انتظار تحول خاصی در سینما ادبیات موسیقی و ... را داشت چرا که همگان بخش هایی از بدنه همین فرهنگ و هنر بیمار هستند .

 

تیرنگ، علی مهرابیان:

غزل امروز بخشی از ساختار شعر معاصر و شعر معاصر بخشی از ساختار هنر و فرهنگ این عصر را تشکیل می دهد . این توضیح بدان جهت است که بدانیم مادامی که در مجموعه فرهنگ اتفاق بزرگی رخ نداده است و به اصطلاح فرهنگ دچار بن بست های ویران کننده است نمی توان انتظار تحول خاصی در سینما ادبیات موسیقی و … را داشت چرا که همگان بخش هایی از بدنه همین فرهنگ و هنر بیمار هستند .

اما با تمام این تفاسیر و در آسمان تاریک این روز های هنر هستند ستاره های درخشانی که با تمام توان برای زنده ماندن و التیام بخشیدن هنر می جنگند و حسین صفا یکی از همین چهره های اندک درخشان است . حسین صفا (1359) شاعر شناخته شده خالق کتابی است که قصد پرداخت بدان را داریم . این دست بی صدا مجموعه غزل هایی است در سال 1400 از نشر نیماژ منتشر شد .

نقد صحیح این کتاب بدون شناخت شاعر و فکر او و بدون مطالعه دیگر آثار او دست نیافتنی است اما گاهی حتی با خواندن یک غزل از این کتاب نوآور بودن و متفاوت بودن را میتوان مشاهده کرد در روزگاری که هنر در همه شکل های خود تبدیل به کالای دکوری شده است و شعر ها و فیلم ها و آثار موسیقی بیشتر برای فروش تولید میشوند پیدا کردن چنین آثاری مانند پیدا کردن نگینی است . شعر در این کتاب روایت می کند انسان امروز و جامعه امروز را یعنی از گل و خال و خط معشوق سخن نمیگوید و اگر هم از معشوق صحبت کند روایتی تازه از معشوق امروز است . هر غزل حال و هوای خاص خود را دارد اما تمام این تنوع و تازگی روح یکپارچه ای به کتاب دمیده .

نگارنده در این چند سطر سعی در معرفی اثری دارد که اتفاق مثبتی در شعر و هنر این سرزمین رقم زده و امید است که شاهد چنین آثار بیشتری باشیم .

در پایان هیچ چیز بهتر این کتاب را معرفی نمی کند جز خودش :

مرگ بی فوت وقت

زن است

مهربان و بی منطق

سبک نکرد مرا چیزی

نه واژگونه شدن از عشق

نه دست و پا زدن از شادی

نه شادباش و نه شاباش و

نه بوسه بر لب گلگون و

نه گریه در شب دامادی

___

عزیز من تو چه میدانی

کدام غربت طولانی

مرا به حال سکوت انداخت

سپس در این ملکوت انداخت

عزیز من توچه میدانی

چرا فراری ام از شادی

___

رسیده بودم و می بایست

مرا بچیند و افتادم

مرا نچید و سقوطم را

نگاه کرد به آرامی

نگاه کرد و اسیرش را

فرانخواند به آزادی

___

کدام شاخه؟ نمی دانم

کدام دست؟ نمی دانم

کدام شخص ؟ نمی دانم

توهم بپرس و مرا نشناس

اگر دوباره مرا دیدی

و یا به یاد من افتادی

___

درخت عید نبودم من

که ریسه زینت من باشد

وهیچگاه نفهمیدم

که مادرم ته زهدانش

مراچگونه مزین کرد

به گریه های خدادادی

___

حباب کودکی ام بودم

سبک تر از پر اندامت

غمی وزید و به همراهش

حباب کودکی ام را برد

حباب کودکی ام را تو

به من وزیدی و پر دادی

___

همین که کوزه خالی را

به روی شانه نگه دارد

برای تشنگی ام کافیست

که نهر های خراباتی

به هر طرف که روان باشند

نمی رسند به آبادی

___

نه زنگ در به صدا آمد

نه من که منتظرت بودم

تورا به یاد خود آوردم

توهم دعایی و دارویی

برای زخم فراموشی

نه خواستی نه فرستادی حسین صفا