فدای ایران
فدای ایران
حالا سه روزه گذشته و من راه افتاده‌ام سمت تهران. مامان وقتی متوجه می شود به تشییع پیکر شهدا می روم، زیر لب آیت‌الکرسی می‌خواند و بدرقه‌ام می‌کند.

 

تیرنگ، رضا شریعتی:
حالا سه روزه گذشته و من راه افتاده‌ام سمت تهران. مامان وقتی متوجه می شود به تشییع پیکر شهدا می روم، زیر لب آیت‌الکرسی می‌خواند و بدرقه‌ام می‌کند.
شب قبل با آقای جویباری مدیر مسئول هماهنگ کرده‌ام تا با هم به تهران برویم. از منزل من تا تهران حدود چهار ساعت راه است.
ساعت دو و نیم نیمه شب است و مامان و بابا از شب قبل نخوابیده‌اند و اخبار را دنبال می‌کنند.
مامان اضطراب دارد و مدام حرف هایش را تکرار می‌کند، مراقب باش، برایت در کیف وسایل لازم را گذاشتم. مدت زیادی در گرما نمان، در ماشین بخواب، غذایت را بخور، پول همراهت هست؟! و… توصیه‌های مادرانه‌اش هیچگاه تمامی ندارد، وقتی اضطراب مامان را می‌بینم ناخداگاه دلم پیش مادر شهدا می‌رود هربار که به سفر می‌رفتند چه حالی داشتند؟!
ساعت سه و نیم می‌شود و من سوار ماشین می‌شوم. چهار نفر از جمع اصحاب رسانه هستیم که با ماشین شخصی به تهران می‌رویم.
غم عجیبی حکم فرما شده، در مسیر به هرجا که نظاره می‌کنی عکس بنرهای شهدا را می‌بینی.
در طول مسیر در گوشی در خصوص اینکه چه کسانی گزینه‌های احتمالی ریاست جمهوری دوره چهاردهم هستند، جست‌وجو می‌کنم و به این فکر می‌کنم که آیا رییس جمهور دولت چهاردهم می‌تواند انتظارات را برآورده کند؟! در سرم سوالات زیادی دارم که جوابشان را نمی‌دانم، گروه های مجازی را رصد می‌کنم هرکسی در خصوص اینکه چه کسی نامزد انتخابات می‌شود تحلیلی دارد.

ساعت حوالی هفت و نیم به تهران رسیده‌ایم. نزدیک ترین ایستگاه مترو را انتخاب می‌کنیم.
از روحانی جوانی که به همراه ما در ایستگاه مترو حضور دارد می‌پرسیم باید به کجا برویم و چطور به مقصد برسیم؟!
راهنمایمان می‌کند، در خصوص بلیت مترو می‌پرسیم و بلیت می‌خریم.
مردی از راه دور به سمت ما می آید و چیزی می‌گوید، حرف هایش برایم واضح نیست.
نزدیک تر که می‌آید می‌گوید: امروز بلیت رایگان است.


از چند نفر در ایستگاه مسیری را که باید پیاده شویم می‌پرسیم.
راهنمایمان می‌کنند. با این وجود که دو سال از سربازیم را در غرب تهران گذرانده‌ام اما هیچگاه نتوانسته‌ام با این شهر پر از دود، آهن و ماشین کنار بیایم. بعد از حدود ده دقیقه سوار مترو می‌شویم، مترو از چند ایستگاه می‌گذرد و در هر ایستگاه مسافران زیادی سوار می‌شوند، انبوه آدمها توجهم را جلب می‌کند. یکی با پیراهن آستین کوتاه آمده و دیگری با ریش پروفسوری یکی با حجاب و دیگری بی حجاب‌
مترو در ایستگاهی دروازه شمیران می‌ایستد. با راهنمایی پیرمردی سالخورده در ایستگاه پیاده می‌شویم و مسیر عوض می‌کنیم. ردپای جمعیت را که برای تشییع پیکر پاک شهدا آمده‌اند در مترو می‌بینیم. این خط مترو هم پر از مسافر است و انبوه مسافران که همه می‌خواهند به تشییع شهدا بروند هر لحظه بیشتر می‌شود.
بالاخره با راهنمایی پیرمرد و تعقیب جمعیت به میدان انقلاب می‌رسیم.
یکی از پیرمرد می‌پرسد: به نماز می‌رسیم!
می‌گوید: بله صف جمعیت تا کیلومترها آن طرف میدان انقلاب می‌رسد.
در ایستگاه مترو ازدحام جمعیت شده است. به سختی به سمت پله‌ها می‌رویم. انگار نفس پله برقی به شماره افتاده است و به سختی جمعیت را جابجا می‌کند!
تا چشم کار می‌کند جمعیت است، مشغول عکس برداری با گوشی می‌شوم. در جمعیت کودکی روی شانه پدرش مادرش را گم کرده اشک می‌ریزد. به حرف‌های بچه‌گانش گوش می‌دهم. بابا من دلم می‌سوزه، مامانم رو برام پیدا کن. مرد که حدود پنجاه سال دارد می‌خندد می‌گوید چشم عزیز دلم. گریه دختر که حدود چهار سال دارد بند نمی‌آید جیغ می‌کشد و مادرش را طلب می‌کند. او هم عزیزی را گم کرده مثل تمام ایران که امروز عزیزش را گم کرده. پدرش آرامش می‌کند و می‌گوید پیش آقا پلیس پیداش می‌کنیم. دختر کمی آرام می‌شود.

دلم میخواست حرف‌هایش را با همان لحن کودکانه ضبط کنم.
به سمت درب دانشگاه تهران می‌رویم. در جمعیت سوژه‌های زیادی می‌بینم زنی که پیرسینگ بینی دارد با دوربین مشغول فیلمبرداری است چند مهاجر افغانستانی هستند و چند آفریقایی و ملیت‌های دیگر.

 


به نزدیکی درب دانشگاه می‌رسیم.
راه را بسته‌اند، آقای نجفی همکار دیگری که با ما به تهران آمده سعی دارد رایزنی کند تا اجازه دهند به دانشگاه برویم.
دلم میخواهد رهبرم را از نزدیک ببینم، پشت سرش نماز بخوانم اما ماموران راضی نمی‌شوند و می‌گویند: از ساعت شش صبح دانشگاه پر شده است.
می‌گوییم از شمال آمده‌ایم اما قانون برای همه یکسان است.
عکاس یکی از خبرگزاری‌ها از راه می‌رسد. ماموران مانعش می‌شوند.

 


مدارکش را نشانشان می‌دهد. باز هم افاقه نمی‌کند.
چند نفری اما وارد می‌شوند. زنی بدون توجه به ماموران راهش را باز می‌کند، ماموران سعی در مانع شدن دارند اما هیچکسی توانش را ندارد.
یکی از مأموران می‌گوید: این آقا از بوشهر آمده هزار کیلومتر آن طرف تر.
مرد جوان می‌گوید: جانم فدای کشورم. از بوشهر که خوب است از برزیل هم می‌گفتند به عشق کشورم می‌آمدم.
مامور می‌گوید باید زودتر می‌آمدید تا می‌توانستید وارد دانشگاه شوید.
مثل همیشه دیر رسیده‌ام مثل وقتی که سرباز بودم و سردار قاسم سلیمانی شهید شده بود و نتوانسته بودم پشت سر رهبرم برای سردار نماز بخوانم و در تشییعش باشم، مثل زمانی که خبر شهادت شهید بلباسی را شنیده بودم و نتوانسته بودم بار دیگر با او برای راهیان نور به خرمشهر بروم. مثل وقت‌ برگشتن پیکرش و مثل هزاران مورد دیگری که همیشه دیر رسیده‌ام. از خودم دلگیر بودم اما چاره‌ای نبود!
در میان جمعیت غرق می‌شویم، غرق در حسرت دیدار با یار خراسانی…
گوشی‌ام را چک می‌کنم. متن یکی از همکارانم را می‌بینم که دست ارباً اربای
شهید سلیمانی و انگشتر رییس جمهور شهید را در کنار هم قرار داده است.
سخنرانی اسماعیل هنیه در مراسم شروع می‌شود، او با اشاره به ویژگی‌های شهید رییسی می‌گوید: مطمئنم جمهوری اسلامی ایران به راه خود در حمایت از مردم فلسطین ادامه می‌دهد، تا پرچم‌ توحید و پیروزی را بر فراز قدس شریف برافراشته سازیم.

زمان و مکان گم می شوم و نمی توانم این جمعیت را درک کنم .
با زن جوانی که موهایش پشت شالش نمایان است هم کلام می‌شوم.
وقتی می‌بیند مازندرانی هستم و از راه دور آمدم می‌پرسد آب می‌خواهی؟! کیکی که در دستش هست را به من تعارف می‌کند، تشکر می‌کنم می‌گویم ممنونم مادر لیلا احمدی می‌گوید: من هم مادرم. وقتی گفتند شهید شده دلم ریخت! اشک هایش از گونه‌های سرخش سر می‌خورند بیچاره مادرانی که با داغ فرزند امتحان می‌شوند. او عاقبت بخیر شد.
دوباره اصرار می‌کند تا آب را به من بدهد مادر است دیگر…
تشکر می‌کنم و کمی جلوتر می‌روم.


پسر جوانی را می‌بینم که پشت بازویش خالکوبی است. با او هم کلام می‌شوم. می‌گوید جنوب شهر زندگی می‌کند.
اسمش مهدی مرادی است و سی و هشت سال دارد.
زمزمه می‌کند: داغ داريم نه داغـی كه بر آن اخم كنيم، مرگمان باد اگر شكوه‌ای از زخم كنيم، مرد آن است كه از نسل سياوش باشد، “عاشقی شيوه‌ی رندان بلا كش باشد ”
این شعر را می‌شناسم. حامد عسگری شاعر کرمانی آن را بعد از زلزله بم سروده است.
می‌گوید: در انتخابات شرکت نکردم اما وقتی رفتارهای شهید رییسی را دیدم می‌خواستم در این دوره به او رای بدهم.
مرد مسنی که صحبت‌های من را با جوان شنیده به سمتم می‌آید و به زبان شیرین آذری می‌گوید: من هم تهران مهمان هستم، فرزندم در تهران خانه دارد اگر جایی برای اسکان ندارید برای استراحت به آنجا بیایید خوشحال می‌شویم.


از مهمان نوازی این مردم مهربان ته دلم قند آب می‌شود.
تصمیم می‌گیریم در محلی برای نماز بایستیم از بلندگو اعلام می‌شود که رهبر معظم انقلاب برای نماز بر پیکر شهدای خدمت حاضر شدند.
نماز شروع می‌شود.
رهبر می‌خواند: « لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ إِلَهاً وَاحِداً أَحَداً صَمَداً لَمْ یَتَّخِذْ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً
وَ أشْهَدُ أنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أرْسَلَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافرون
اللَّهُمَّ صَلِّ علی محمّدٍ و آلِ محمَّدٍ وبارِکْ علی محمدٍ و آلِ محمّدٍ و تَرَحَّم عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ کَما صَلَّیتَ وَ بارَکتَ وَ تَرَحَّمتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَولیائِک وَ عِبادِکَ الصّالِحین وَ صَلِّ عَلی جَمیعِ الاَنبیاءِ وَ المُرسَلین

اللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ
اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ، تَابِع بَینَنا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ
اِنَّکَ مُجیبُ الدَّعَواتِ اِنَّکَ قاضی الحاجات اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْئٍ قَدیرٌ

اللهم ان هولاء المُسَجّونَ قدامنا عبادک و ابن عبادک

وابنا إمائک، نزلوا بک، وانت خیر منزولٍ بِه
اللهم ان کانوا محسنین فزد فی احسانهم وان کانوا مسیئین فتجاوز عنهم

اللهم انّا لا نعلمُ منهم الا خیرا (سه بار تکرار) وانت أعلم بهم منّا

اَللّهُمَّ اِنَّهُم و إنّا لا نُجیرُهُم و لا یُجیرُنا مِنْکَ اَحَدٌ وَ لا نجِدُ مِنْ دوُنِکَ مُلْتَحَداً
اللهم اغفر لهم؛ اللهم مَرَّ درجاتَهُم؛ اللهم ارحمهم؛ اللهم احشرهُم مع مُحَمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ
اللهم اعل درجاتهم فی عِلّیین و صل علی مُحَمَّدٍ و آله الطاهرین.

هیچ معبودی جز خدای یگانه نیست؛ او شریکی ندارد، خدای یگانه، یکتاست و هرگز همنشین و فرزندی برنگزیده است.
و شهادت می‌دهم که محمد (ص) بنده و فرستاده اوست و او را با هدایت و دین حق فرستاد تا بر همه ادیان پیروز گرداند؛ هر چند کافران خوش نداشته باشند.
خدایا بر محمد (ص) و آل محمد (ص) درود فرست و بر او و آل او رحمت کن؛ همان‌گونه که بر هر یک از اولیا و بندگان صالحت دعا کردی و برکت دادی و رحمت نازل کردی و بر همه انبیا و رسولانت.

خداوندا مردان و زنان مؤمن و مردان و زنان مسلمان را بیامرز

زندگان در میان آنها و مردگان از میان ما و میان آنها با نیکی پیروی کنید.

تو اجابت کننده دعا، برآورنده حاجاتی و هر چیزی توانا هستی.

خدایا این افراد در کفن پیچیده شده مقابل ما، بندگان تو و فرزندان بندگانت هستند
فرزند کنیز توست، نزد تو آمده‌اند و تو بهترین کسی هستی که نزدش می‌روند

خدایا اگر نیکوکار بودند، به احسان‌شان بیفزا و اگر گناهکار بودند، از آنان درگذر

پروردگارا، ما جز نیکی از آنان سراغ نداریم و تو از ما به آنان داناتری

خدایا آنها و ما پناهی جز تو نداریم و جز درگاه تو جایی نخواهیم یافت.

خدایا آنها را ببخش و درجاتشان را بالا ببر؛ خدایا آنها را مورد رحمت خود قرار ده و آنان را با محمد (ص) و آل محمد (ص) محشور کن.

خدایا درجاتشان را بالاتر ببر و بر محمد (ص) و آل پاک او درود فرست.

نماز تمام می‌شود، مداحی شروع می‌شود. مداح می‌خواند: « باید رفت باید دنبال پرچمت تا ابد رفت.»
زمزمه‌های افراد را دنبال می‌کنم. یکی از عاقبت بخیریش می‌گوید و یکی از مهربانیش.
جوانی که نامش علی محمدی است و چهل سال دارد از این می‌گوید که کارخانه‌ای که در آن کار می‌کند با حمایت شهید خدمت به تولید برگشته، اشک می‌ریزد و ادامه می‌دهد: می‌ترسم از فردای بدون او می‌ترسم.
پیرمردی که هفتاد سال از عمرش رفته به جوان دلداری می‌دهم و می‌گوید: ما سید علی را داریم.
شعار جمعیت بلند می‌شود، این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده ای پسر فاطمه تسلیت تسلیت.


دختر جوانی با متن نوشته‌ای که روی آن نوشته یک غزه دعاگویت خواهد بود در کنار قلکی که برای نذر نان جمع شده، توجهم را جلب می‌کند.
دختر بیست و دو سال سن دارد. می‌گوید: دانشجو است و باور دارد که وزیر امور خارجه شهید وزیر امور خارجه محور مقاومت بود.
زهرا که می‌گوید  همدانی است، در اطراف ایستگاه مترو ایستاده و می‌گوید: شهدای خدمت همگی در صف اول نشسته بودند، می‌گفتند شهدا را از آخر صف می‌چینند اما امروز دیدیم از اول صف شهید شدند.

 


در میان جمعیت سردار سعادتی نماینده مجلس سابق را می‌بینیم. به سمت ما می آید. با او هم کلام می‌شوم و از شهدای خدمت می‌پرسم.

سردار سعادتی نماینده سابق مجلس در مراسم تشییع پیکر پاک شهدای خدمت در تهران با بیان اینکه جای شهید رییسی را نمی توان به راحتی پر کرد، گفت: خط قرمز شهید رییسی ولایت بود ایشان اطاعت از ولی فقیه را بر خود واجب می‌دانست.
او می‌گوید: « این شهید و سایر شهدای خدمت با پیمانی که با امام و شهدا داشتند عمل کردند و امروز مردم سراسر دنیا اعلام همبستگی کردند.»
سردار سعادتی ادامه می‌دهد: مردم فرق خادم و خائن را می‌دانند. امیدواریم پرچم انقلاب در کنار سید علی عزیز به دست صاحبش حضرت ولیعصر (عج) برسد.

در میان جمعیت چشممان به وزیر کشور و استاندار مازندران می‌افتد. به سختی به استاندار می‌رسم. از او عذرخواهی می‌کنم می‌گویم می‌دانم شرایط مناسبی نیست اما شما هم وزیر بودید و هم استاندار.
من پر از سوالم. پر از تناقض، این همه جمعیت در مراسم تشییع آمده است افرادی که حتی به او رای هم نداده‌اند.
فشار جمعیت زیاد است و پاها روی کفش‌های هم می‌رود. استاندار می‌گوید: آنچه ما از سیره رییس جمهور شهید آیت الله رئیسی، شهیدان آل هاشم، شهید امیر عبداللهیان و برادرم سردار شهید موسوی برداشت کردیم این شهدا را افراد ولایی، خدوم و انقلابی دیدیم که برای مردم بودند و خود را وقف خدمت کردند.
این مسئول با بیان اینکه شهید رئیسی رئیس جمهور جهادی بود، گفت: مسیر خدمت به مردم در نظام مقدس جمهوری اسلامی با قدرت ادامه دارد
وی افزود: سید ابراهیم رئیسی، رئیس‌جمهور ایران اسلامی که تا آخرین لحظات حیات گران‌سنگ خود در کسوت خدمت به مردم و میهن اسلامی مجاهدت کرد؛ فرجام زندگی پربار خویش را با شهادت در راه خدا به سرانجام رساند
نوری ادامه داد: رییس‌جمهور مردمی و هیات همراه پرتلاش، انقلابی و خستگی‌ناپذیرشان در راه اعتلا و پیشرفت میهن اسلامی، جز خدمت به مردم بزرگ و شریف ایران سر از پا نمی‌شناختند، بر سر پیمان خود ایستادند و جان عزیزشان را فدای ملت کردند.

کنار استاندار وزیر کشور قرار دارد. می‌دانم زمان مناسبی نیست اما باید جواب سوالم را بگیرم. چرا مخالفانش هم او را دوست داشتند و برای تشییعش آمدند؟!


محافظ وزیر کشور سعی در دور کردنم دارد. به او حق می‌دهم اما از مسیر دیگری از طرف محافظی که سمت استاندار قرار دارد و شاهد مصاحبه استاندار با من بوده وارد می‌شوم. او اجازه می‌دهد.
به وزیر می‌گویم از شمال آمده‌‌ام به عشق اینکه رهبرم را ببینم اما نشد. می‌شود مصاحبه‌ای با شما داشته باشم. استاندار هویتم را تایید می‌کند.
وزیر با بیان اینکه رییس جمهور شهید ما نماد و الگوی یک رییس جمهور مردمی و در تراز اسلام و انقلاب بود، گفت: باید همگی از ایشان الگو و درس بگیرند.
وحیدی تاکید کرد: راه روسای جمهور دیگر با معیاری که ایشان رفتند سنجیده خواهد شد.
وزیر کشور گفت که برای تداوم راه رئیس جمهور فقید عزم جدی وجود دارد.
وی افزود: ایران امروز به دلیل از دست دادن رئیس جمهور خود عزادار است اما در تشییع شهدا حماسه تاریخی دیگر آفرید.
وحیدی گفت: با شهادت رئیس جمهور فقید هیچ خللی در کشور بوجود نخواهد آمد.

وزیر کشور خاطرنشان کرد: ملت ایران مصمم است خط‌مشی شهید سید ابراهیم رئیسی را ادامه دهد.
از مردم ‌داری وزیر کشور به خودم می‌بالم. از اینکه صفی میان او و مردم وجود ندارد و خود را از مردم می‌داند و حتی در سفر استانی دیده‌ایم که خودش گاهی محافظانش را کنار می‌زند تا بداند دغدغه مردم چیست و حلشان کند. درست مثل رییس جمهور شهید.
مراسم هنوز تمام نشده اما جمعیت به سمت مترو می‌روند. ازدحام جمعیت بیش از حد شده است، جلوی جمعیت چند کودک مشاهده می‌شوند. جوان‌ترها که کودک را می‌بینند سعی دارند تا زنجیر انسانی درست کنند که به کودکان آسیبی نرسد. فشار جمعیت باعث زمین خوردن چند نفر می‌شود. به سختی به ورودی مترو می‌رسیم.
چاقی دردسرهای زیادی دارد که یکی از آنها تنگی نفس است. به گوشه‌ای می‌رویم تا راحت تر نفس بکشیم اما نمی‌شود. در نهایت از سمت دیگر مترو خارج شده و به حیاط ایستگاه می‌رویم. جمعیت زیادی مثل ما ترجیح می دهند صبر کنند ترافیک کم شود. بعد از یکساعت تصمیم می‌گیریم به طور دیگری از این شهر پر از دود و ازدحام خارج شویم.
اسنپ گزینه بعدی است اما باید جایی برویم که امکان حضور ماشین باشد‌ با راهنمایی ماموران به خیابانی می‌رسیم که یکی از مراکز پلیس در آنجا قرار دارد و مرد جوانی در لیوان یکبار مصرف آب تعارف می‌کند‌.
در حال گرفتن اسنپ هستیم که یک پیر مرد متوجه مقصدمان می‌شود، می‌گوید: صبر کنید اسنپ نگیرید، الان به ترافیک می‌خورید. کمی جلوتر ایستگاه بی آر تی به سمت تهرانپارس است که خلوت است. آخرین ایستگاه پیاده شوید. با راهنمایی مرد همین کار را می‌کنیم.
به ایستگاه بی‌آرتی می‌رسیم. جمعیت زیادی در مسیر حضور دارند و این نشان می‌دهد رییس جمهور شهید و کابینه‌اش آخرین ماموریتشان را اتحاد، انسجام و وحدت ایران خلاصه کردند. در مسیر روحانی روبروی درب دانشگاه تهران از دختر کوچکش عکس می‌گیرد. آقای نجفی به دختر و پدرش لبخند می‌زند و می‌گوید: ان‌شاءالله دانشجوی همین دانشگاه شوی. پدرش می‌گوید ان‌شاءالله.
در مسیر چند فرد از ملیت‌های دیگر را می‌بینیم و از آن‌ها عکس می‌گیریم یکی از آنها که فارسی بلد است می‌گوید شهید رییسی چون شهید سلیمانی مرد میدان بود.

ساختمان‌های قدیمی و نوساز تهران در کنار هم خاطراتم از این شهر را در ذهنم تداعی می‌کند، سربازهایی که در این شهر مستاجر چند وقته مراکز نظامی هستند و رییس جمهور شهید راضی نبود در آفتاب بمانند.
چند نفری در مسیر دور هم جمع هستند.
برخی بغض کرده‌اند. یکی می‌گوید «هرکه داشتیم و نداشتیم، رفت، باید از اول ایران را بسازیم، او مرز ایران را برداشت و دیوارها را حذف کرد. شاید کسی بیاید که مثل او باشد، دیگر توان نداریم ایران ما بغض دارد…»

بغضش سنگین‌تر می‌شود و شاید امیدوار است این گزارش صدای او را به جهان ‌برساند.
درد دل مردم تمامی ندارد. کمی امیدواری می‌دهم، اما انگار حرف‌هایم تکراری است.
کمی خسته‌ام اما باید راهم را ادامه بدهم.
به سلامت ایران فکر می‌کنم که با این همه بغض در دامنش چه کسی می‌تواند ادامه دهنده مسیر خدمت رییس جمهور خدمت و وزیر امورخارجه مقاومت باشد.

*دلم برای ایران می‌سوزد

در مسیر برگشت کمتر حرف می‌زنم، حالا ساعت حوالی ۴ غروب است و به خانه رسیده‌ام، اما من همچنان به پیر و جوانی فکر می‌کنم که به مراسم آمده‌اند و دل نگران فردای ایران هستند، به لیلا، زهرا، علی و… حتی آن کودکی که مادرش را گم کرده است، به سکوت چند روزه‌ی بیشتر رسانه‌های جهان در عظمت حضور مردم! دلم برای ایران می‌سوزد!

«ارغوان این چه رازی ست که هر بار بهار، با عزای دل ما می‌آید….»