عنوان کتاب: کنسرو غول
نویسنده:مهدی رجبی
انتشارات: نشر افق
✓درباره کتاب
کتاب کنسرو غول نوشتهٔ مهدی رجبی است و نشر افق این رمان نوجوان را روانهٔ بازار کرده است
کتاب کنسرو غول رمانی متفاوت و شیرین برای نوجوانان است. «توکا» پسری لاغر و ضعیف است و بقیه به او زور میگویند؛ اما یک خصلت عجیب دارد آن هم اینکه وقتی کتک میخورد نیشش تا بناگوش باز میشود. هر وقت میترسد این خندهٔ مسخره روی لبهایش ظاهر میشود. «توکا» مشکلات بسیاری دارد. پدرش در تصادف مرده است و مادرش دچار افسردگی شده است. مادر توکا دوست دارد مجلات را ورق بزند و تلویزیون ببیند. بیشتر مواقع روی کاناپه ولو است و از جایش تکان نمیخورد. او پیش یک روانکاو به نام «دکتر اووووم» تحتدرمان است؛ البته اسم اصلی او «دکتر مانی مکانیک» است. اسم «دکتر اووووم» را «توکا» روی او گذاشته است. عادت اسمگذاشتن روی آدمها از ویژگیهای «توکا» است. تنها کسی که دوست دارد به اسم اصلی صدایش کند، پدرش «اتابک» است
✓بخشی از کتاب کنسرو غول
«ماجراهای عجیب زندگی من از روزی شروع شد که تو خیابان پشت مدرسه برخوردم به بروکلی. تازه تعطیل شده بودیم. از من یهکم ریزهمیزهتر بود و روی تیشرتش عکس بمب داشت. از همانها که توی کارتونهاست و گردوقلنبه است و نخ جرقهای دارد. باید به خودم ثابت میکردم آنقدرها هم ترسو نیستم. پریدم جلوش، هنوز صدام درنیامده بود که خم شد و محکم با مشت خواباند زیر شکمم. مثل گونی سیبزمینی افتادم رو زمین. از درد به خودم میپیچیدم و زوزههای ریز سگی میکشیدم. همیشه این شکلی میشوم. توی شکمم بزنند خودم را جمع میکنم و زوزههای ریز سگی میکشم. پسر! واقعاً وحشی بود. چشمهای تنگی داشت و موهای فرفری و سِفتش قلنبهقلنبه از روی سرش زده بودند بیرون، عینهو کلم بروکلی. مامان اگر میدیدش بالا میآورد و محال بود دیگر لب به کلم بروکلی بزند. بعدها از اینوآن شنیدم سه سال از من بزرگتر است. لعنتی هیچ اسمی جز بروکلی بهش نمیآمد. اسمش رادین… رامین یا یه همچین چیزی بود که اصلاً برام مهم نیست. من اینجوریام!
از اسمهایی که همه دارند خوشم نمیآید. برای هر آدمی یه اسمی درست میکنم که بیشتر بهش بیاید. هرکی ببیندم فکر میکند روانیام. خب هرجور دلشان میخواهد فکر کنند، خودم هم فکر میکنم یهکم روانیام!
عوضی مثل جانورها دورم میچرخید و خُرخُر میکرد. بوگند لاستیک ماشین میداد. جرئت نداشتم نگاهش کنم. زیر زانوهام میلرزید. واقعاً دلم میخواست بزنم با شاتگان صورتش را منفجر کنم ولی اینجور وقتها شبیه بازی زامبی نیست که با اسلحه صاف توی صورت هیولاها شلیک کنی. اینجور وقتها نباید از جات جُم بخوری. بروکلی تف انداخت رو زمین، لعنتی یه لیوان تف تو دهانش بود. مثل بچه دبیرستانیها یهعالمه حرفهای کثیف هم زد ولی باز هم دلش خنک نمیشد.»






















































































