کاش کسی زندگی ما را بسازد
کاش کسی زندگی ما را بسازد
صبح هنوز درست روشن نشده که او از خواب برمی‌خیزد. هوا سرد است و بخار نفسش در اتاق نیمه‌تاریک دیده می‌شود. در گوشه‌ی خانه، بچه‌اش هنوز خوابیده و همسرش چای را روی چراغ گازی قدیمی گرم می‌کند. می‌گوید هر روز همین است، از ساعت پنج صبح راهی میدان کار می‌شود

 

تیرنگ:

صبح هنوز درست روشن نشده که او از خواب برمی‌خیزد. هوا سرد است و بخار نفسش در اتاق نیمه‌تاریک دیده می‌شود. در گوشه‌ی خانه، بچه‌اش هنوز خوابیده و همسرش چای را روی چراغ گازی قدیمی گرم می‌کند. می‌گوید هر روز همین است، از ساعت پنج صبح راهی میدان کار می‌شود. جایی که کارگران روزمزد جمع می‌شوند تا شاید کسی برایشان کاری پیدا شود. می‌گوید: «صبح‌ها امید داریم، اما هر چه آفتاب بالاتر می‌آید، امید کمتر می‌شود.»

او اهل یکی از روستاهای اطراف است و سال‌ها پیش برای کار به شهر آمده. کارهای ساختمانی، باربری، گاهی هم خاک‌برداری یا حفر چاه. هر روز یک نوع کار، یک کارفرما و یک مزد متفاوت. هیچ چیزی ثابت نیست، جز خستگی. می‌گوید بعضی روزها تمام روز منتظر می‌ماند و کاری پیدا نمی‌شود. در آن روزها، نه پول ناهار دارد و نه کرایه بازگشت. «بدترین حس دنیا این است که شب دست خالی برگردی خانه و نگاه زن و بچه‌ات را ببینی.»

از بیمه و قرارداد خبری نیست. اگر دستش ببرد یا از داربست بیفتد، خودش مانده و درد. می‌گوید چند بار دوستانش در کارگاه‌ها آسیب دیده‌اند و هیچ‌کس مسئولیتی قبول نکرده است. صاحب‌کارها، وقتی حادثه‌ای پیش می‌آید، می‌گویند کارگر آزاد بوده و خودش مقصر است. او می‌گوید: «ما آزاد نیستیم، فقط بی‌پناهیم.»

از گرانی‌ها هم حرف می‌زند. از اجاره خانه‌ای که هر سال بالا می‌رود و از دختری که دلش می‌خواهد مدرسه برود ولی لوازم‌التحریر گران است. «هرچه کار می‌کنیم، عقب‌تریم. انگار زمان جلو می‌رود و ما جا مانده‌ایم.»

با این‌همه، امیدش را از دست نداده. می‌گوید هر شب با اینکه خسته است، به فردا فکر می‌کند، شاید کار خوبی پیدا شود، شاید وضع بهتر شود. می‌خندد و می‌گوید: «آدم اگر امید نداشته باشد، دیگر چرا صبح زود بیدار شود؟»

در پایان، سکوت کوتاهی می‌کند و به دست‌های ترک‌خورده‌اش نگاه می‌اندازد. می‌گوید: «ما کارگرها بلدیم بسازیم، ولی کاش کسی بود که زندگی ما را هم بسازد.»