تیرنگ، حجت الاسلام و المسلمین حاج محمد حسین گلکار استاد و محقق حوزه و دانشگاه و معاونت پژوهش مرکز تخصصی حوزوی تمدن اسلامی
در تقویم شیعه، برخی نامها نه فقط یادآور یک شخص، که کلیدواژهی یک مکتباند. «امالبنین» یکی از همین نامهاست؛ نامی که شنیدنش، بیاختیار تصویری از وفا، ادب، و مادریِ هدفمند را در ذهن ترسیم میکند. امروز، در سالروز رحلت این بانوی بیبدیل، نمیخواهیم صرفاً از مادری بگوییم که چهار فرزندش را در کربلا فدا کرد. میخواهیم از «معمار خاموشی» سخن بگوییم که در خانهٔ علی (ع)، مدرسهای برای تربیت «سربازانِ اماممحور» بنا نهاد و به تاریخ آموخت که اوج هنر یک زن، میتواند ساختنِ شخصیتی بینظیر چون ابوالفضل العباس (ع) باشد.
امالبنین (س) هنگامی به خانهٔ امیرالمؤمنین (ع) قدم گذاشت که آن خانه، داغدارِ بانوی دو عالم بود و فرزندانی یتیم، چشمانتظارِ تسلایی بودند. او از همان ابتدا رسالت خود را شناخت: او نیامده بود تا جای خالیِ فاطمه (س) را پُر کند، که این جایگاه پرشدنی نبود. او آمده بود تا «خادم» فرزندان فاطمه باشد. این انتخاب، نخستین درس از مکتب اوست: فهم دقیق جایگاه و عمل بر اساس رسالت، نه تصاحبِ منصب. او خود را «مادر» نخواند تا مبادا دلِ حسنین (ع) و زینبین (س) بلرزد؛ بلکه آنقدر خادمی کرد تا فرزندان زهرا (س)، خود او را «مادر» نامیدند. این یعنی فتح قلبها با سلاحِ بیصدای محبت و ادب.
اما شاهکار تربیتی او، در پرورش چهار فرزندش تجلی یافت. او صرفاً مادری بیولوژیک نبود؛ او یک مربی استراتژیست بود. در جهانی که ارزش مادران به تعداد پسرانشان بود، او به پسرانش آموخت که ارزش آنها نه به خودشان، که به میزان تبعیتشان از امامِ زمانشان است. شاکلهٔ وجودی عباس (ع) و برادرانش را بر یک اصل بنیادین بنا نهاد: «امام، محورِ هستی است و شما اقمارِ این خورشیدید.»
در کلاس درسِ نانوشتهٔ امالبنین، این سه درس تدریس میشد:
۱. ادب، مقدم بر شجاعت است: شجاعتِ بیادب، طغیان است و زورآزمایی. اما شجاعتِ آمیخته با ادب، حماسه میآفریند. او به عباس (ع) آموخت که هرگز برادرش حسین (ع) را «برادر» نخواند، بلکه همواره بگوید: «سیدی و مولای». این ادب، یک تعارف نبود؛ یک جهانبینی بود. یعنی درکِ عمیقِ سلسلهمراتبِ حق و تسلیم محض در برابر آن.
۲. وفاداری، یک انتخاب آگاهانه است: وفای عباس (ع) در کربلا، محصول یک لحظه نبود؛ ثمرهٔ سالها تربیت در دامان مادری بود که به او آموخت اماننامهٔ دشمن، وسوسهای برای جدا کردنِ قمر از خورشید است و ارزش دستان یک سرباز، به استواریِ عَلَمی است که در آن برافراشته است.
۳. ایثار، معامله با خداست، نه از دست دادن: امالبنین فرزندانش را برای «فدا شدن» تربیت کرد، نه برای «زندگی کردن». او به آنها آموخت که جان، سرمایهای است که باید در حساسترین بزنگاه تاریخ، فدای حجت خدا شود. این نگاه، «شهادت» را از یک تراژدی به یک «فتح» تبدیل میکند.
اوج این مکتب تربیتی، در لحظهای نمایان شد که بشیر، خبر فاجعه کربلا را به مدینه آورد. امالبنین سراغ فرزندانش را نگرفت. اولین و آخرین سؤالش این بود: «أخبِرنی عَن الحُسَین (ع)»؛ از حسین برایم بگو. این جمله، چکیدهٔ تمامِ رسالت او بود. یعنی چهار پسرم و تمام هستیام، فدای یک تار موی امامم. و آنگاه که خبر شهادت چهار فرزندش را شنید و سپس خبر شهادت حسین (ع) را، فرمود: «قَطَّعتَ نِیاطَ قَلبی» (رگهای قلبم را پاره کردی). این یعنی داغ امام، داغ اصلی است و باقی مصیبتها، در برابر آن رنگ میبازند.
پس از کربلا نیز رسالت او تمام نشد. او به اولین «راوی» و «روضهخوان» کربلا تبدیل شد. مرثیههای جانسوز او در بقیع، یک عزاداریِ شخصی نبود؛ یک جهاد تبیین بود. او با اشکهایش، دیوار سکوت و تحریفی را که امویان بر گردِ کربلا کشیده بودند، فرو میریخت و وجدانهای خفته را بیدار میکرد.
امروز، جهان ما بیش از هر زمان دیگری به «مکتب امالبنین» نیازمند است. در عصرِ فردگرایی و خودمحوری، او به ما میآموزد که چگونه «اماممحور» زندگی کنیم. در دنیایی که همه به دنبال «گرفتن» هستند، او هنرِ «بخشیدنِ» ارزشمندترین داراییها را به ما میآموزد. او فقط «مادر پسران» نیست؛ او «مادرِ وفا» و «مادرِ ادب» است. بانویی که ثابت کرد میتوان زن بود، در حاشیهٔ تاریخ به نظر رسید، اما در متنِ آن، قهرمانسازترین شخصیتها را پرورش داد. سلام بر او، روزی که چشم به جهان گشود، روزی که تاریخساز زیست و روزی که با قلبی سرشار از عشقِ به حسین (ع)، به سوی معبود پر کشید.




















































































