عنوان کتاب قیدار
نویسنده:رضا امیرخانی
انتشارات نشر افق
✓درباره کتاب
کتاب قیدار ۹ فصل دارد که هر فصل آن به روایت بخشی از زندگی قیدار میپردازد.
رمان قیدار دربارۀ یک گاراژدار و یا به اصطلاح ماشینباز اهل تهران است که شهرت او و کامیونهایاش در همهجا و در میان رانندگان پیچیده است. داستان قیدار اینگونه آغاز میشود که او به همراه نامزدش «شهلا» راهی اصفهان میشوند تا بر سر قبر پدر شهلا برسند و از او کسب اجازه برای ازدواج کنند. اما مرسدس کروک قیدار، بهطور اتفاقی، با یکی از تریلیهای خودش تصادف میکند و این سفر هرگز به پایان نمیرسد. در ادامۀ این رخداد، اتفاقهایی برای قیدار میافتد که شروع تغییراتی در زندگی او است.
شخصیت قیدار در رمان رضا امیرخانی، ویژگیهای پهلوانی و تمامعیاربودن دارد. از دیگر ویژگیهای او، مریدبودن به سیدی روحانی به نام «گلپا» است. شخصیت این روحانی نیز از جمله کاراکترهای منحصر به آثار رضا امیرخانی است.
عنوان فصلهای این کتاب، به شکل متفاوتی انتخاب شدهاند: هر فصل، با نام یک ماشین و لقبدادن به آن آغاز میشود؛ بهطور مثال، فصل نخست کتاب قیدار «مرسدس کوپه کروک آلبالویی متالیک» نام دارد که ماجرای آشنایی قیدار و شهلا و همچنین ماجرای ماهعسل رفتن آن دو را روایت میکند.
✓بخشی از کتاب قیدار
«همه ی گاراژ در لنگرِ پاسید، جمع شده اند. درِ کج و کوله ی همیشه نیمه باز را حالا چارتاقی باز گذاشته اند. پارچه ی سیاهی روی در آویخته اند. بوفالو نزدیک تر به عمارت پارک شده است و پشتِ بوفالو، یک تریلی عقب عقب آمده است و ایستاده است. قیدار دست به سینه، کنارِ درِ اشکوبِ اول ایستاده است، اما بنی هندل همگی پشتِ تریلی جمع شده اند. چراغِ تریلی، از پشت عینکی نیست… سطلِ رنگِ کوچکی دستِ قاسم است. پشتِ تریلی، روی لنگهی دومِ درِ کانتین، دوستان را قلم می گیرد؛ همان جور که قبلا صفدر را قلم گرفته بود. جاش می نویسد: “هاشم”. بعد بلند، در مایه ی دشتی می خواند:
ــ روزگار از ما یله مردی گرفت… هاشمِ ما را به نامردی گرفت… خراب شوی گردنه ی حاجی آباد…
مردی جیغ می کشد. دیگری زار می زند. نعمت، صورت می خراشد. ناصر، یقه می دراند…
قیدار سرشان داد می کشد که بروند در حسینیه ی لنگر که خالی است. یکی یکی می روند داخل و به قیدار که دست به سینه دمِ در ایستاده است، تسلیت می گویند و سرسلامتی می دهند. از بیرون هم دسته دسته مهمان از راه می رسد. مردها می روند طبقه ی پایین، داخلِ حسینیه و زن ها را قیدار راه نمایی می کند به سمتِ اشکوبِ بالا. عادت ندارد به زن و بچه ی مردم نگاه کند، اما لباس های جور و واجور زن ها توجه ش را جلب می کند. یکی چادرِ عربی سر کرده است، دیگری کردی پوشیده است، زنِ دیگری روسریِ بلند و گل دارِ ترکمنی دارد… قیدار آرام از ناصر می پرسد:
ــ خدابیامرز اصلیت ش به کجا می رسید؟ مجلسِ ختم ش شده است موزه ی مردم شناسی!
ــ تا بود که کس و کاری نداشت…
ــ اگزوز!





















































































