سلوک
سلوک
سلوک داستان و رمان عاشقانه­‌ای­ست وهم ­آلود و پر از معانی مفاهیم لایه‌­های عمیق انسانی. تفاوت این کتاب نسبت به دیگر آثار دولت ­آبادی در مهارت درخشان اوست که قلمش آن را به یک شاهکار ماندگار مبدل کرده است.

عنوان کتاب:سلوک

نویسنده: محمود دولت آبادی

ناشر: نشر چشمه

✓درباره کتاب

محمود دولت آبادی پنجمین کتاب خود یعنی سلوک را بین سال­‌های 77 تا 81 نوشته است. سلوک داستان و رمان عاشقانه­‌ای­ست وهم ­آلود و پر از معانی مفاهیم لایه‌­های عمیق انسانی. تفاوت این کتاب نسبت به دیگر آثار دولت ­آبادی در مهارت درخشان اوست که قلمش آن را به یک شاهکار ماندگار مبدل کرده است. در این کتاب زمان‌­های و مکان­‌های موازی در هم تنیده می­‌شوند که مخاطب با کشف عمق و راز اثر به وجد بی­آید و با شور و هیجان به فکر واداشته می‌­شوند. ما با عاشقی همراه می‌شویم تا سیر و سلوک تبدیل شدن یک عشق قدیمی به نفرت را تماشا کنیم؛ عاشقانه‌­ای که با مرور زمان به خاطراتی دور و حتی تیره تبدیل شده است.

 

سلوک یکی از پرفروش‌ترین و مشهورترین آثار محمود دولت ­آبادی­ست که در اوایل دهه هشتاد منتشر شد و تا امروز بعد از چندین بار تجدید چاپ مورد استقبال و علاقه مخاطبین و منتقدین ادبی نیز واقع شده است.

 

داستان عاشقانه‌­ی سلوک روایت مردی­ست به نام قیس که یادآور نام مجنون است، برای دیدار یکی از دوستانش، آصف به اروپا سفر کرده است. آصف خانه نیست و ما ابتدا قیس را سرگردان در کوچه و خیابان می‌­بینیم. او با مردی ناشناس مواجه می‌­شود که انگار تمام عمر او را می­شناخته. به دنبال مرد رهگذر به سمت گورستانی می‌­رود. هرچه بیشتر مرد ناشناس را برانداز می­‌کند و شباهت‌­های بیشتری بین خودش و او پیدا می‌­کند، سردرگمی‌­های او بیشتر می‌­شود و این مرد که انگار گذشته خود قیس است او را به عاشقانه‌­اش در یازده سال پیش پرتاب می­‌کند؛ زمانی که قیس عاشق دختری 17 ساله بوده است.

 

✓بخش­‌هایی از کتاب سلوک

 

آدمى هرگز روح خود را از نگاه خود پنهان نمى‌­دارد اگر با خویش در ریا نباشد؛ و انسان مگر چند چشم محرم مى­‌شناسد تا بتواند دل باطن خود را در پرتو نگاه ها وا بدارد بى‌­هیچ پرهیز و گریز؟

 

در باور عشق و شناخت حقیقت آن، مرد ممکن است فریب بخورد؛ اما زن… زن حقیقت عشق را زود تشخیص می‌­دهد با حس نیرومند زنى، و اگر دبّه در مى­‌آورد از آن است که عشق هم برایش کافى نیست ، او بیش از عشق مى­‌طلبد، جان تو را.

 

دوزخ، چه دوزخی‌ست شب. می‌دانم، می‌دانم، از آن‌که آزموده‌ام بهشت شب را هم. چه بهشتی بود و چه دوزخی که هست. اضطراب را هم می‌شناسم، نه بس از یک جهت. از هفتاهفت جهت. عجب دوزخی!