تیرنگ، وحیده برزه، معلم دانش آموختهی زبان و ادبیات فارسی و مدرس دانشگاه فرهنگیان:
سعدی در ادبیات فارسی به شعر، رنگ حکمت و اخلاق زد.
سعدی، شاعر اخلاق، تربیت و انسانیت، نهتنها یکی از ستونهای اصلی زبان و ادبیات فارسی است، بلکه انسانی است که ذهن و زبانش آینهای از روان پخته، تجربهدیده و انسانمحور است. بررسی آثار سعدی، بهویژه گلستان و بوستان، پنجرهای است به درک عمیق از شخصیت و جهانبینی او، شخصیتی که در عین واقعگرایی، سرشار از آرمانگرایی است و در عین طنز و شوخطبعی، آگاه از رنجهای انسانی.
سعدی بیش از هر چیز، به “انسان” اهمیت میدهد. او به انسان، نه صرفاً به عنوان موجودی دینی یا اجتماعی، بلکه به عنوان موجودی دارای ارزش ذاتی مینگرد. بیت معروفش:
بنیآدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند
نه فقط شعری زیبا، بلکه مانیفستی از نگاه انساندوستانه و روانشناسی مهرطلب اوست. سعدی باور دارد که درد دیگران، درد ماست؛ این سطح از همدلی، نشان از شخصیتی دارد که دروننگر، عاطفی و اهل تأمل است.
سعدی از جمله نادر شاعرانیست که تجربهی سفر، تعامل با انسانهای گوناگون، و مشاهدهی واقعیتهای تلخ و شیرین زندگی را به شعر و نثر تبدیل کرده است. او شخصیتی عقلگراست؛ رفتارها را بر پایه نتیجهمحوری میسنجد و در اکثر حکایاتش، نتیجهگیریهایی عملی، تربیتی و اجتماعی ارائه میدهد. این عقلانیت، همراه با طنزی لطیف، او را از بسیاری از شاعران همعصرش متمایز میکند.
طبع واقعگرا و پرهیز از آرمانگرایی افراطی در کلیت آثار سعدی حس می شود.
سعدی برخلاف برخی از شاعران که در عوالم عرفانی یا خیالی سیر میکنند، شاعری واقعگراست. او معشوق را زمینی، دنیا را پر از فراز و نشیب، و انسان را آمیختهای از خیر و شر میبیند. شخصیت او به شدت متوازن است؛ نه خیالپرداز و نه منفیباف.
در بسیاری از حکایات گلستان، سعدی با زبانی لطیف، شوخ و در عین حال تیزبین، ضعفها و رفتارهای انسانها را نقد میکند. این شوخطبعی، نه برای تفریح، بلکه ابزاری برای انتقال پیامهای اخلاقی و روانشناسانه است؛ او بهخوبی میداند که طنز چگونه میتواند لایههای دفاعی ذهن را کنار بزند و حقیقت را بیواسطه منتقل کند.
در نثر آهنگین و قصهپردازی گلستان، میتوان شناختی عمیق از روابط انسانی، قدرت، فقر، عدالت و اخلاق دید. او نهتنها آموزگار اخلاق، بلکه ناظر رفتارهای فردی و اجتماعی است.
تنوع شخصیتها (پادشاه، درویش، بازرگان، عالم، جاهل) نشان میدهد که سعدی دارای نگاه جامع و چندبُعدی به جامعه است.
گویی گلستان محل بروز شخصیت مشاهدهگر، تحلیلگر، و قضاوتگر منصف اوست.
بوستان، بیشتر شاعرانه، آرمانی و عرفانی است. در این اثر سعدی نگاهش را به اخلاق ایدهآل معطوف میکند.
شخصیت سعدی در بوستان، معلمی است اخلاقمدار، که در پی تربیت روح و عقل است.
بخشهایی چون باب «عدل» یا «تواضع» نشان دهنده ی اندیشهی اخلاقمحور و متعادل اوست.
تأثیر سعدی بر ادبیات فارسی، تاثیری غیر قابل انکار است.
✓تثبیت زبان نثر آهنگین و نثر هنری
• نثر سعدی در گلستان، معیار و الگوی نثر فارسی تا قرنها شد.
• نثر او همچون شعر، آهنگ دارد و خواننده را بهراحتی جذب میکند.
✓ ادغام شعر و حکمت
• سعدی از نخستین کسانی است که شعر را با حکمت عملی، روانشناسی اجتماعی و آموزش اخلاقی درآمیخت.
• شاعران پس از او، بهویژه در قرون بعدی، از سبک او در خلق شعر پندآموز و حکایتهای نغز پیروی کردند.
✓زبان جهانی
• سعدی، بهویژه با ابیاتی چون «بنیآدم»، نهتنها در ایران، بلکه در ادبیات جهان به عنوان سخنگوی صلح و همزیستی شناخته شده است.
• آثار او به بیش از سی زبان ترجمه شدهاند.
در تحلیل روانشناسی شخصیت سعدی، با انسانی مواجه هستیم که عمیقاً با جهان و مردمش ارتباط برقرار می کند. تعادلی بینظیر میان عقل، عشق، اخلاق، تجربه و زیباییشناسی دارد و توانسته با کلامی نافذ، اثری پایدار بر روان فردی و جمعی ایرانیان بگذارد.
او نهتنها شاعر است، بلکه روانشناسی است با ابزار شعر و نثر؛ آموزگاری که با مهر، شوخی، دقت و ظرافت، درس زندگی میدهد.
غزل «ای ساربان آهسته رو» از سعدی، یکی از نمونههای ناب شعر عاشقانه فارسی است که با زبانی روان، موسیقی دلنشین و تصویرسازیهای زنده، عمق رنج فراق را به تصویر میکشد. شاعر، با بهرهگیری از عناصر ملموس چون ساربان، محمل، کاروان و شتر، فضایی قابل تصور برای جدایی ترسیم میکند. سعدی در اوج سادگی، مفاهیمی عمیق از عشق و دلبستگی را در غزلیات بیان میکند.
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلسِتانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
مَحمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامنکشان من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم میرود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلسِتان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینَغنَوَم و اندرز کس مینَشنَوَم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود
گفتم ِبگریم تا اِبِل چون خَر فرو ماند به گِل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیآرم جفا کار از فغانم میرود




















































































