زندگی برای حفظ شغل؛ روایتی از هویت شغلی ایرانی
زندگی برای حفظ شغل؛ روایتی از هویت شغلی ایرانی
در ایران امروز، حفظ شغل فقط مسئله‌ی اقتصادی نیست؛ موضوعی است مربوط به آبرو، جایگاه اجتماعی و حتی آرامش روانی

تیرنگ، رقیه سعیدی‌نژاد

در ایران امروز، حفظ شغل فقط مسئله‌ی اقتصادی نیست؛ موضوعی است مربوط به آبرو، جایگاه اجتماعی و حتی آرامش روانی. ما ایرانی‌ها بیش از آن‌که برای پیشرفت حرفه‌ای کار کنیم، برای آن تلاش می‌کنیم که «شغل‌مان را از دست ندهیم». متن پیش‌رو نگاهی دارد به دلایل فرهنگی و ساختاری این پدیده و پیامدهای آن بر زندگی اجتماعی ما.

شغل به مثابه‌ی هویت اجتماعی

در فرهنگ ایرانی، «کار» فراتر از منبع درآمد است؛ کار به شخص، معنا و منزلت می‌بخشد. از کارمند دولت تا معلم، از کارگر کارخانه تا فروشنده، همه می‌دانند که عنوان شغلی‌شان نه‌تنها معیشت بلکه اعتبار اجتماعی آن‌ها را حفظ می‌کند. این جایگاه اجتماعی آنقدر عمیق است که می‌توان آن را ستون اصلی ثبات فردی دانست. در جامعه‌ای که روابط مبتنی بر اعتماد و تخصص کم‌رنگ‌تر است، شغل به مثابه‌ی یک شناسه رسمی عمل می‌کند که به فرد تعلق خاطر می‌دهد.

تقی آزادارمکی، جامعه‌شناس، در کتاب جامعه‌شناسی فرهنگ کار در ایران می‌نویسد: «در ایران، کار نه بر پایه‌ی علاقه، بلکه بر پایه‌ی حیثیت اجتماعی تعریف می‌شود.» این یعنی فرد ایرانی اگر شغلش را از دست بدهد، بخش چشمگیری از هویت اجتماعی‌اش را نیز از دست می‌دهد. این تعریف از کار، ریشه در ساختارهای سنتی دارد که در آن، فرد در چارچوب یک نقش اجتماعی مشخص (مثل کشاورز، بازرگان، یا کارمند) تعریف می‌شد و خروج از آن نقش، به معنای طرد شدن از جامعه بود.

در گفت‌و‌گوهای روزمره، این نگاه را بارها شنیده‌ایم: «فعلاً کار داری، خدا را شکر!»؛ جمله‌ای که بیش از آنکه نشانِ رضایت از کار باشد، نشانه‌ی ترس از بیکاری و حذف شدن است. این عبارت یک کد فرهنگی است که اهمیت بقا را بر کیفیت زندگی شغلی ترجیح می‌دهد. در بسیاری از خانواده‌ها، داشتن شغل با «آبرو» گره خورده است؛ پدر یا مادرِ بیکار نه فقط از کم‌پولی بلکه از نگاه دیگران هراس دارند. این هراس اجتماعی، نیروی محرکه‌ای قوی‌تر از انگیزه پیشرفت شغلی است.

این پیوند میان کار و آبرو سبب شده است ما برای حفظ کار بجنگیم، حتی اگر دیگر از آن رضایت نداشته باشیم. فرد ممکن است ساعت‌ها در محیط کاری حضور داشته باشد که احساس شایستگی نمی‌کند، از مهارت‌هایش استفاده نمی‌شود، و حتی مورد آزار قرار می‌گیرد، صرفاً به این دلیل که «بیرون بودن» برای او به معنای از دست دادن جایگاه اجتماعی تعریف شده است. این نوع تعهد اجباری، نه تنها بهره‌وری را کاهش می‌دهد بلکه منجر به فرسودگی شغلی مزمن می‌شود.

امنیت شغلی و ساختار اقتصادی

نظام اقتصادی ایران امنیت شغلی را به شکلی محدود و اغلب غیرشفاف فراهم کرده است. این امنیت به شدت وابسته به تداوم رابطه با نهادهای رسمی (دولتی یا خصوصی بزرگ) است. بخش بزرگی از بیمه‌ها و بازنشستگی‌ها به استمرار در شغل رسمی وابسته‌اند. در مقابل، بخش بزرگی از بازار کار ایران را اقتصاد غیررسمی یا قراردادهای کوتاه‌مدت تشکیل داده‌اند که هیچ گونه حمایت ساختاری ارائه نمی‌دهند.

طبق گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس (۱۴۰۱)، بیش از نیمی از نیروی کار کشور در وضعیت قراردادهای موقت و بدون تضمین آینده مشغول‌اند. این آمار نشان می‌دهد وابستگی کل زندگی به شغل، یک انتخاب نیست، بلکه یک اجبار ساختاری است. برای فردی که از خدمات درمانی و حق بازنشستگی بی‌بهره است، اخراج شدن یا عدم تمدید قرارداد، نه تنها یک شوک اقتصادی، بلکه یک فاجعه چندوجهی تلقی می‌شود.

در کشوری که نظام حمایتی پس از بیکاری (مانند بیمه بیکاری کافی، دوره‌های بازآموزی مؤثر، و شبکه‌های حمایتی اجتماعی قوی) ضعیف‌تر از میانگین جهانی است، از دست دادن کار به معنی از دست دادن امنیت مالی، خدمات درمانی و حتی امید به آینده است. این ساختار، کارفرما را در موضع قدرت مطلق قرار می‌دهد، زیرا کارمند می‌داند که در صورت اعتراض یا درخواست بهبود شرایط، به راحتی جایگزین خواهد شد و جایگزین نیز از ترس مشابهی رنج خواهد برد.

به همین دلیل، افراد گاهی حاضرند شرایط سخت کاری را بپذیرند تا فقط «در سیستم بمانند»؛ چه در سازمان دولتی، چه در شرکت خصوصی. این پذیرش اجباری شرایط سخت، اغلب شامل پذیرش دستمزدهای پایین‌تر از عرف، ساعات کاری نامتعارف، و عدم مشارکت در تصمیم‌گیری‌ها می‌شود. این وضعیت باعث می‌شود رشد حرفه‌ای، خلاقیت و مسئولیت اجتماعی جای خود را به حفظ موقعیت بدهند. نتیجه، رکود فردی و نهادی است؛ سازمانی که کارمندانش نگران اخراج هستند، سیستمی است که جسارت ریسک‌پذیری و نوآوری را از دست می‌دهد.

روان‌شناسی ترس از حذف

ترس از دست دادن شغل در ایران ابعاد روان‌شناختی پیچیده‌ای دارد که فراتر از محاسبات صرف اقتصادی است. پژوهش‌های جدید در دانشگاه علامه طباطبایی نشان می‌دهد اضطراب از بیکاری در جامعه‌ی ایرانی بیش از آنکه ناشی از کاهش درآمد باشد، با ترس از حذف اجتماعی ارتباط دارد. فرد بیکار حس می‌کند دیگر «دیده نمی‌شود». در جامعه‌ای که احترام افراد با موقعیت شغلی سنجیده می‌شود، نداشتن کار یعنی نداشتن جایگاه و اعتبار اجتماعی.

این ترس در واقع یک ترس وجودی است: «اگر کار نکنم، من کیستم؟» برای بسیاری از ایرانیان، شغل، قاب اصلی است که تمام زندگی فردی و خانوادگی حول آن شکل می‌گیرد. این موضوع در مراسم‌ها و گفتگوهای اجتماعی نمود پیدا می‌کند؛ اولین سؤالی که پرسیده می‌شود، معمولاً مربوط به شغل است، نه سلامتی یا علایق.

عماد افروغ، جامعه‌شناس، در کتاب هویت ایرانی در بستر جامعه متحول می‌گوید: «شغل برای ایرانیان نماد ثبات است؛ نبود آن نشانه‌ی نابسامانی.» این جمله به‌خوبی نشان می‌دهد چرا حفظ کار نوعی مبارزه برای حفظ نظم روانی است. این مبارزه شامل رفتارهای محافظه‌کارانه‌ای است که به حفظ وضع موجود کمک می‌کنند.

از جوان ۳۰ ساله‌ی نگران تمدید قرارداد تا کارمند ۵۵ ساله‌ای که فقط برای بیمه مانده، همه در چرخه‌ی حفظ موقعیت به هر قیمت گرفتار شده‌اند. این پارادوکس ایجاد می‌کند: فرد برای بقا می‌ماند، اما این ماندن مانع از توسعه مهارت‌هایی می‌شود که می‌تواند او را در بلندمدت امن‌تر کند. این امر شبیه به یک تله است که در آن، فرد برای فرار از بیکاری، خود را به محیطی نامناسب مقید می‌سازد که در نهایت منجر به عدم رشد و آسیب‌پذیری بیشتر در برابر تغییرات بازار می‌شود.

به ویژه در میان اقشار متوسط که درآمد آن‌ها ممکن است کفاف زندگی را بدهد اما ترس از سقوط اجتماعی شدید است.

راهی برای تغییر نگاه

شاید زمان آن رسیده است که فرهنگ کاری در ایران از محور «بقا» به سمت «رشد» حرکت کند. این تغییر نیازمند اقداماتی در سطح ساختاری و فرهنگی به صورت همزمان است.

پیشنهاد من

تغییرات ساختاری:

تقویت شبکه‌های حمایتی: ایجاد بیمه‌های بیکاری فراگیر و کافی که به افراد اجازه دهد بدون ترس از سقوط به فقر مطلق، شغل خود را تغییر دهند یا در دوره‌های آموزشی بگذرانند. این امر به کارمندان قدرت چانه‌زنی برای شرایط بهتر را می‌دهد.

توسعه آموزش‌های مهارتی: سرمایه‌گذاری جدی بر آموزش‌هایی که بازار کار آینده به آن‌ها نیاز دارد، نه مهارت‌هایی که صرفاً در چارچوب ساختارهای موجود تعریف می‌شوند. این امر ارزش فرد را به مهارت‌هایش گره می‌زند، نه به صرف حضور فیزیکی در محل کار.

حمایت از کارآفرینی:

با کاهش بوروکراسی‌ها و فراهم‌سازی منابع مالی اولیه برای کسب‌وکارهای نوپا، می‌توان این پیام را ارسال کرد که «خلق شغل» از «حفظ شغل» ارزشمندتر است.

تغییرات فرهنگی:

ارزش واقعی کار باید در مهارت و بهره‌وری باشد، نه صرفاً در عنوان شغلی یا قرارداد رسمی. باید گفتمان عمومی تغییر کند تا بیکاری به عنوان یک بحران اجتماعی و نیازمند حمایت تلقی شود، نه یک شکست شخصی و مایه شرمساری.

این تغییر، البته زمان‌بر است اما شدنی است؛ وقتی سیاست‌گذاران امنیت روانی و اجتماعی را جایگزین ترس از بیکاری کنند، فرد ایرانی می‌تواند برای زندگی و معنا کار کند، نه برای ترس از حذف. موفقیت در این مسیر، مستلزم آن است که جایگاه اجتماعی افراد نه با «کجا کار می‌کنند»، بلکه با «چه ارزشی خلق می‌کنند» سنجیده شود. این بازتعریف، آزادی بیشتری برای ریسک‌پذیری شغلی و خلاقیت فردی فراهم می‌آورد.

نتیجه‌گیری:

در ایران، کار بیش از درآمد، نشانه‌ی هویت است. تا زمانی که جامعه و نظام اقتصادی، شغل را تنها معیار احترام و امنیت بدانند، بسیاری از مردم برای حفظ آن زندگی خواهند کرد، نه برای رضایت از آن. این نوع بقا در شغل، منجر به فقدان سرمایه‌های انسانی در سطح کلان می‌شود، زیرا افراد توانایی بهینه‌سازی مسیر شغلی خود را ندارند.

تغییر این وضعیت یعنی بازنگری در ارزش‌ها: از حفظ موقعیت تا پرورش توانایی. این امر مستلزم اصلاحات اقتصادی است که ریسک‌های ناشی از بیکاری را تعدیل کند و همزمان نیازمند یک انقلاب فرهنگی است که در آن، ارزش فرد از کار او قابل تفکیک باشد. شاید این آغاز فرهنگ تازه‌ای باشد؛ فرهنگی که در آن «کار کردن» نماد رشد است، نه فقط بقا.