تیرنگ:
هوای صبحگاهی کوهپایههای مازندران هنوز خنک است، اما صدای وزوز زنبورها از میان کندوهای چوبی سکوت را میشکند. پیرمردی با پیراهن چهارخانه و چکمههای قدیمی کنار کندوها ایستاده و نگاهش را روی تپههای سبز رها میکند. خودش را «موسوی» معرفی میکند؛ زنبورداری که بیش از سی سال با این حشرات کوچک سر و کار دارد و حالا میگوید روزگار زنبورداری دیگر مثل گذشته نیست.
او با لحنی آرام، اما پر از گلایه، شروع به صحبت میکند: «زنبورداری اینجا همیشه سخت بوده، اما چند سالی است سختیها چند برابر شده. هر سال بهار که میرسد، دل ما میلرزد. کشاورزها برای کنترل آفات شالیزارها سم میریزند، اما این سمها به هوا میماند، به آب میرود، به گلهای اطراف میرسد. زنبور بیچاره مینشیند روی یک گل، یک قطره سم کافی است تا کل کلنی ضعیف بشود. بارها شده صبح آمدم، دیدم جلوی کندو پر است از زنبورهای تلفشده.»
او مکث کوتاهی میکند، انگار دلش نمیآید جملههای بعدی را بگوید: «دومین مشکل تغییرات آبوهواست. بهارهای مازندران دیگر شبیه گذشته نیست. یا بارانِ بیوقت میبارد و زنبور مجال نوشیدن شهد گل ندارد، یا گرمای ناگهانی باعث خشکی گلها میشود. زنبور اگر گل نداشته باشد، اگر شهد نباشد، چه کند؟ ما مجبوریم شکر بدهیم؛ شکر دادن یعنی خرج، یعنی کیفیت پایینتر عسل، یعنی ضرر.»
موسوی از کاهش تدریجی پوشش گیاهی نیز میگوید: «قدیم این منطقه پر بود از باغهای مرکبات و گلهای خودرو. الان یا باغها خشک شده، یا تبدیل شده به ویلا. زنبور برای هر گرم عسل باید هزاران گل را بگردد. وقتی گل کمتر شده باشد، عسل هم کمتر میشود. کلنی ضعیف میشود، زنبوردار نمیتواند برداشت خوبی داشته باشد.»
او دستکشهایش را در میآورد و ادامه میدهد: «مشکل بعدی گرانی تجهیزات است. کندوی نو، شکر و… همهچیز گران شده. زنبوردار مجبور است از کلنیهایش بیشتر کار بکشد، اما زنبور که کارگر کارخانه نیست. وقتی فشار زیاد میشود، کلنیها از پا میافتند. بیماریهای مختلف هم بیشتر شده؛ دارو هست، اما قیمتها بالا و کیفیتها پایین.»
موسوی نگاهش را به کندویی که در آن رفتوآمد بیشتری هست، میدوزد و میگوید: «مشکل بازار را هم اضافه کن. ما عسل طبیعی تولید میکنیم، اما بازار پر شده از عسلهای تقلبی. مشتری قیمت پایین میبیند، سمتش میرود. ما هم اگر بخواهیم با آن قیمتها رقابت کنیم، میشویم مثل همانها.»
او با لبخندی خسته، اما امیدوار، اضافه میکند: «با همه اینها، زنبورداری عشق است. اگر عشق نباشد، آدم این همه سختی را تحمل نمیکند. ما فقط میخواهیم مسئولان کمی بیشتر ما را ببینند؛ سمپاشیها را مدیریت کنند، از عسل طبیعی حمایت کنند، داروی خوب بدهند، و اجازه ندهند این شغل که میراث پدران ماست، بهخاطر بیتوجهی نابود شود.»
پیرمرد از جا بلند میشود و دوباره میان کندوها میرود. گفتوگو تمام شده، اما صدای زنبورها هنوز ادامه دارد؛ صدایی که انگار خودش روایتگر تمام سختیهای این حرفه است.





















































































