روایتِ پنهان پشت لنزهای خط مقدم
روایتِ پنهان پشت لنزهای خط مقدم
وقتی حضور زنان در خط مقدم ممنوع بود، یک خبرنگار جوان کرمانشاهی لباس کردی مردانه پوشید، با دوربین وارد خط آتش شد و حقیقت را در لحظه‌ای ثبت کرد که هیچ لنزی جرأت نزدیک‌شدن نداشت. وجیهه خدامرادی، یکی از فراموش‌شده‌ترین روایت‌کنندگان دفاع مقدس است؛ زنی که جنگ را نه در قاب تصویر، بلکه در استخوان‌هایش تجربه کرد.

 

تیرنگ، سارا ربیعی، رضا شریعتی

وقتی حضور زنان در خط مقدم ممنوع بود، یک خبرنگار جوان کرمانشاهی لباس کردی مردانه پوشید، با دوربین وارد خط آتش شد و حقیقت را در لحظه‌ای ثبت کرد که هیچ لنزی جرأت نزدیک‌شدن نداشت. وجیهه خدامرادی، یکی از فراموش‌شده‌ترین روایت‌کنندگان دفاع مقدس است؛ زنی که جنگ را نه در قاب تصویر، بلکه در استخوان‌هایش تجربه کرد.
جنگ همیشه در قاب دوربین خلاصه نمی‌شود؛ گاهی در استخوان‌های یک زن جا خوش می‌کند. زنی که به جای اسلحه، دوربینش را برداشت تا حقیقت را شلیک کند. خبرنگاری که باور داشت روایت، خود نوعی ایستادگی است و قلم، ادامه‌ی مقاومت.

روایت اول: سحرگاه یک سوژه


ساعت سه بامداد بود. سوژه‌ای به دستمان رسیده بود که شبیه هیچ‌کدام از مصاحبه‌های قبلی نبود. زنی خبرنگار که در میانه جنگ، لباس مردانه پوشیده بود و به خط مقدم رفته بود؛ نه برای نمایش شجاعت، بلکه برای ثبت حقیقت.
وجیهه خدامرادی، نامی بود که از همان لحظه می‌دانستیم، ما را به روایتی فراتر از کلیشه‌های رایج جنگ خواهد برد.

روایت دوم: سفری به سوی خاطرات

پس از چندین تلاش ناموفق، بالاخره قرار مصاحبه قطعی شد. ساعت شش صبح از قائم‌شهر به ساری و بعد از دو ساعت، راهی چالوس شدیم. مقصد نهایی، کلارآباد؛ خیابان خبرنگار. همان‌جا که وجیهه خدامرادی ساکن است؛ زنی که سال‌ها پیش از همین حرفه، برای ثبت حقیقت عبور کرده بود.

روایت سوم: زنی میان دو جغرافیا؛ کرمانشاهِ زیر بمباران، کلارآبادِ امن


وجیهه خدامرادی، امروز زن ۶۰ ساله‌ای است که میان دو فضای متضاد زیسته:
کرمانشاهِ آتش‌گرفته و کلارآبادِ آرام.
اما هویت او، به تعبیر خودش »در همان روزهایی شکل گرفت که صدا و تصویر، باید از میان از دود و خمپاره عبور می‌کردند «.

روایت چهارم: آغاز مسیر؛ تولد یک خبرنگار از دلِ آتش انقلاب

»یازدهم دی پنجاه‌وهفت بود که مادرم در راهپیمایی تیر خورد؛ ساواک از پدرم پول تیر خواست»
خدامرادی همین جمله را نقطه شروع حرفه‌اش می‌داند. پیش از انقلاب گوینده رادیو بود اما پس از آن حادثه فهمید خبر یعنی مسئولیت. روایت‌گری را آغاز کرد و قدم در مطبوعات گذاشت؛ جایی که بعدها نمونه‌ای نادر از خبرنگاری زن در دل جنگ شد.

روایت پنجم: ورود به خط مقدم؛ زن خبرنگاری که  مردانه پوشید

در نوزده‌سالگی، با وجود مخالفت خانواده، لباس کردی مردانه پوشید، پوتین به پا کرد و داوطلبانه وارد جبهه شد.
می‌گفت: «ستون‌پنجم زیاد بود. اگر می‌فهمیدند زنم، همان‌جا تمام می‌شدم»
سروان امیری از ژاندارمری برای او و دو زن دیگر کمپ امن ساخت تا بتوانند میان نیروها بمانند و او عکاسی کند. در آن روزها کمتر کسی می‌دانست که زیر آن لباس مردانه، زنی ایستاده که ماموریتش ثبت حقیقت بود.

روایت ششم:موج انفجار، بیداریِ روایت

یکی از شب‌های جبهه، حدود ساعت یازده، صدای خمپاره‌ها بلند شد. همه به سمت جان‌پناه دویدند، اما او مشغول جمع کردن وسایل عکاسی بود.

لحظهای بعد، انفجار

چشم که باز کرد، در کلینیک ولیعصر کرمانشاه بود. خمپاره پشت چادرش افتاده بود؛ موج انفجار عصب مغزش را آسیب زده بود و گوش‌هایش تا مدت‌ها صدایی جز زوزه‌ی جنگ نمی‌شنیدند.
اما حتی این مجروحیت، روایتش را متوقف نکرد. پس از درمان به همکاری با روزنامه‌ی «اطلاعات» پرداخت و با خبرنگاران نامدار، از جمله فهیمی و علیرضا عبدی، گزارش‌های میدانی خود را ادامه دا. نوشت، چون معتقد بود: »مجروح شدن پایان کار نیست؛ شروعی دیگر برای نوشتن است.»

 

روایت هفتم: مرصاد؛ بازگشت به آتش

در عملیات مرصاد مأمور بود در پشت جبهه بماند، اما دوباره خلاف دستور عمل کرد. سوار ماشین شد، ابتدا به گیلان، سپس به قزوین و از آنجا به همدان رفت. در همدان ماشینی به سمت  کرمانشاه نمی‌رفت. او سر انجام موفق شد به کرمانشاه برود چون وطن او ناموسش بود.
به همسرش گفته بود » :شهر من را می‌گیرند، من بنشینم؟ اگر تو برای دفاع آمدی، من برای روایت آمدم«.
نام او آن روزها میان ارتش و هوانیروز چرخید:
»زن خبرنگاری که خودش را به خط زد تا تصویر بماند.»

روایت هشتم: پس از جنگ؛ عکسهایی که برگشت نداشتند

با پایان جنگ، تصاویر و یادگارهایش در معرض فراموشی قرار گرفتند. بسیاری از عکس‌هایی که در نمایشگاه‌های دفاع مقدس به امانت داده بود، هرگز بازنگشتند. رطوبت شمال، بخشی از نگاتیوها را نابود کرد.
اما از دست رفتن عکس‌ها، حتی یک خط از ایمانش را خط نزد:
»هر عکسی را دادم، برگشت نداشت. اما ایمانم برگشت‌ناپذیر بود«.
او این موضوع را درباره‌ی سرنوشت عکس‌هایش می گوید و ادامه می‌دهد:
«نوه‌هایم ادامه‌دهنده همان راه هستند. اگر تعرضی به کشور شود، آن‌ها ادامه‌ی راه من‌اند .»

نقدی بر فراموشی؛ تصویر ناقص زنان در جنگ

صریح می‌گوید« :بسیاری از فیلم‌ها واقعیت زنان در جنگ را نشان نداده‌اند.»

سال‌ها پیش نوار کاستی از خاطراتش ضبط کرده و برای فیلمنامه به مسعود ده نمکی داده، اما پاسخی نگرفته. هنوز معتقد است:
«سینمای جنگ، نصف حقیقت را ندیده؛ نیمه‌ای که زن بوده»

از بی‌مهری به زنان دفاع مقدس می‌گوید و ادامه می‌دهد: جوانان ما باید در آموزش و پرورش تعلیم و تربیت بیابند اما نه تعلیمی است و نه تربیتی.

امروز و فردا؛ صدای زنی که هنوز در آتش روایت می‌سوزد

امروز، در خانه‌ای کوچک در خیابان خبرنگارِ کلارآباد زندگی می‌کند. گوش‌هایش هنوز صدای موج انفجار را به یاد دارند و دلش هنوز در جبهه است.
در آخر مصاحبه، جمله ای می گوید که مانند تیر خلاص بر قلب آدم می نشیند:«همه از صلح حرف می‌زنند، اما من هنوز در آتشِ ثبتِ حقیقت می‌سوزم. جنگ تمام شد، اما روایت هنوز ادامه دارد.»

او باور دارد که امنیت امروز کشور، مرهون همان مردان و زنانی‌ست که بی‌دوربین، بی‌سلاح، اما با ایمان جنگیدند. خدامرادی یکی از آخرین نسل‌هایی‌ست که جنگ را نه در قاب، که در استخوان تجربه کرده است.

حقیقت را باید کجا دید؟
در قاب دوربین یا در استخوان‌های زنی که برای ثبت واقعیت، شکل خودش را عوض کر، جانش را به خطر انداخت و نامش پشت لنزها مانده است؟
این گفت‌‌وگو، پرسشی به جا می‌گذارد:
اگر دوربین راوی است، چرا روایت زنان جنگ هنوز نیمه‌کاره مانده؟