تیرنگ:
هوا هنوز کامل روشن نشده بود که به باغ رسیدیم. ردیفهای پرتقال و نارنگی زیر نور کمرنگ صبحگاهی برق میزدند. عطر میوههای رسیده در هوا پیچیده بود و صدای دوردست پرندگان، سکوت زمین نمناک را میشکست. « یوسف قاسمی» – باغداری که بیش از سی سال است با مرکبات بزرگ شده – روی زمین نشسته بود و پوست نارنگی را با حوصله میکند؛ اما پشت این آرامش چهرهاش، خستگی و دلنگرانی پنهان بود.
او نگاهی به درختان روبهرو انداخت و گفت: «این باغ زندگی من است، اما از بس دردسر دارد آدم نفسش بالا نمیاد.» بعد مکثی کرد و ادامه داد: « زمانی بزرگترین مشکل ما تگرگ و سرما بود، الان شده آدمیزاد. شده دزد و دلال.»
از جایش بلند شد و مرا به میان باغ برد. انگشتش را به سمت شاخههای خالی گرفت: «اینها رو نگاه کن… همین یه هفته پیش نصف شب ریختن تو باغ، هر چی پرتقال رسیده بوده چیدن بردن. من صبح رسیدم دیدم بیست تا درخت از میوه تهی شده.» صدایش آهسته شد، اما تلخیاش نه: «کلی سم، کود و هزار هزینه دیگر انجام میدهیم اما دلال سود اصلی را میبرد رنج برای ما است و گنج برای دلال.»
او نشست کنار تنه یک درخت پیر و با دست خاک پایش را کنار زد. «هزینهها رو ببین… کود چند برابر شده، سم همین طور. آب که بارش کم شده و مجبوریم پمپ بزنیم، برقش کمر آدم رو میشکنه. تازه کارگر هم نیست. جوانها میرن شهر. من با این سن دارم خودم چرخ باغ رو میچرخونم.»
به شاخهای پر از پرتقال درشت نگاه کرد و گفت: «این میوه تا بیاد به مرحله برداشت، هزار جور هزینه و زحمت داره. آخرش هم دلالها قیمت رو تعیین میکنند. یه روز میگویمد عرضه زیاده، یه روز میگویند بازار خراب شده. انگار ما هیچوقت نوبتمان نمیشود.»
بعد با صدایی آرامتر ادامه داد: «اما درد بدتر همان دزدی است… چون وقتی محصول میرود، انگار یک سال از عمرت رو بردند. نه بیمه داره، نه جبران میشود. دزدها فقط میوه نمیبرند، امید آدم را هم میبرند.»
وقتی از کنارش عبور میکردیم، دستی به تنه درخت کشید و گفت: «اینا رفیق من هستند. با آنها بزرگ شدم. ولی حالا باید هر شب با ترس بخوابم که نکنه صبح که بیام، خالی شده باشند.»
در مسیر خروج از باغ گفت: «باغداری یعنی جنگیدن با طبیعت و بازار و آدمها… اما ما هنوز هستیم. چون اگر ما نکاشیم، اگه ما نباشیم، این زمینها خشک میشوند. اما کاش یکی هم به فکر ما باشد.»




















































































