دنیای شیرین بچه‌ها
دنیای شیرین بچه‌ها
خورشید تازه از پشت کوه‌های مازندران سرک کشیده بود و صدای پرندگان، همراه با خنده‌های کودکانه، فضای خانه را پر کرده بود. علی، پسربچه‌ای هشت‌ساله، با کیف رنگی‌اش روی دوش، به آرامی کنار حیاط خانه ایستاده بود و مشغول نگاه کردن به بازتاب خودش در آب بود. نگاهش کنجکاو و پر از پرسش بود، انگار می‌خواست هر چیز کوچک را کشف کند

 

 

تیرنگ:

خورشید تازه از پشت کوه‌های مازندران سرک کشیده بود و صدای پرندگان، همراه با خنده‌های کودکانه، فضای خانه را پر کرده بود. علی، پسربچه‌ای هشت‌ساله، با کیف رنگی‌اش روی دوش، به آرامی کنار حیاط خانه ایستاده بود و مشغول نگاه کردن به بازتاب خودش در آب بود. نگاهش کنجکاو و پر از پرسش بود، انگار می‌خواست هر چیز کوچک را کشف کند.

با علی هم کلام شدیم و او شروع به حرف زدن کرد. درباره نقاشی‌هایی که دیروز کشیده بود، درباره کتاب‌هایی که مادرش شب‌ها برایش خوانده بود، و درباره داستان‌هایی که در ذهنش ساخته بود. صدایش کودکانه بود، اما پر از خیال و تخیل، پر از سوال‌های بی‌پایان درباره جهان اطرافش.

از نگاه علی، هر برگ درخت یک داستان داشت، هر قطره باران یک ماجراجویی، و هر پرنده‌ای پیام‌آور چیزی تازه بود. او از بازی با دوستانش در حیاط مدرسه می‌گفت و اینکه چگونه وقتی با هم کتاب می‌خوانند، دنیا بزرگ و کوچک همزمان می‌شود.

صدایش کودکانه بود، اما پر از خیال و تخیل، پر از سوال‌های بی‌پایان درباره جهان اطرافش. علی با لبخند گفت:

«می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، دنیای همه کودکان مثل حیاط مدرسه ما امن و پر از شادی باشد.»

کلمات علی، ساده و روان بودند، اما حامل پیام بزرگی بودند: کودک امروز با کنجکاوی و یادگیری، آینده را می‌سازد. نگاهش پر از امید بود، و در هر جمله‌اش اشتیاقی نهفته بود برای دانستن، تجربه کردن و ایجاد تغییر.

وقتی علی از حیاط رفت، هنوز خنده‌هایش در گوش‌ها طنین‌انداز بود. اما پیامش باقی ماند: کودکان با آموزش و آزادی برای کشف جهان، سرمایه‌های واقعی جامعه هستند و هر کلمه و هر تجربه برای آن‌ها یک قدم به سوی آینده‌ای روشن است.