دلشدگان؛«نمی‌دانم چرا، ولی دلم گفت همین»
دلشدگان؛«نمی‌دانم چرا، ولی دلم گفت همین»
همه رفاقت‌ها با سلام و احوال‌پرسی شروع نمی‌شوند. بعضی‌هایشان از یک نگاه شروع می‌شوند؛از یک عکس، از یک حس. بعضی رفاقت‌ها از جنس خاطره نیست؛ از جنس همراهی است. رفاقتی که از نوجوانی شروع می‌شود، در دل زندگی جا می‌گیرد و سال‌ها بعد، آدم می‌فهمد تنها نبوده است. روایت پیش‌رو، داستان آشنایی و رفاقت احمد ذوالفقاری با شهید سید مجتبی علمدار است؛ رفاقتی ساده، صمیمی و بی‌ادعا، اما پر از تجربه‌های زیسته و باورهای شخصی. احمد می گوید : «نمی‌دانم چرا، ولی دلم گفت همین»

 

نوجوان بودم؛

حوالی چهارده، پانزده سالگی…

شاید هم هفده، هجده.

راستش دقیقش یادم نیست.

 

فقط یادم هست یک روز،

در یک فضای فرهنگی بودم؛

مسجد بود یا مزار شهدا،

خودم هم درست نمی‌دانم.

 

گفتند:

هرکسی برای خودش یک «رفیق شهید» انتخاب کند.

 

من هم رفتم سراغ فضای مجازی.

نه دنبال اسم‌های معروف بودم،

نه دنبال تعریف‌های پرزرق‌وبرق.

فقط نگاه می‌کردم؛

کدام شهید، چهره‌اش بیشتر به دلم می‌نشیند.

 

چشمم افتاد به شهید سید مجتبی علمدار.

نمی‌دانم چرا،

اما همان لحظه یک چیزی در دلم گفت:

«همینه».

 

رفاقتی که آرام شروع شد

 

بعدش شروع کردم درباره‌اش خواندن؛

کتاب‌ها،

خصوصیات اخلاقی،

آن ده‌گانه معروف.

 

کم‌کم رفاقت شکل گرفت.

نه یک رفاقت معمولی،

نه از آن‌هایی که فقط اسمش هست.

یک جور ارتباط واقعی،

بی‌ادعا،

بی‌سروصدا.

 

حاجت‌هایی که با چشم دیدم

 

هرکسی را که به شهید علمدار معرفی کردم،

‌دست‌خالی برنگشت.

 

یکی از دوستانم،

پنج شش ماه دنبال خانه بود.

مستأجر،

درگیر قیمت‌ها،

هرجا می‌رفت، به بن‌بست می‌خورد.

بهش گفتم:

توسل کن. یا زهرا بگو، شهید علمدار رو واسطه کن.

باور می‌کنید؟

کمتر از دو ساعت بعد زنگ زد.

صداش می‌لرزید:

احمد جان، حاجتم رو گرفتم… اصلاً باورم نمی‌شه.

دقیقاً همین اتفاق

برای یک نفر دیگر هم افتاد.

این‌ها تعریف نیست؛

چیزهایی است که خودم دیدم.

شهدا هنوز حواس‌شان هست

 

ما آدم‌ها درگیر دنیا می‌شویم،

غافل می‌شویم،

کم می‌آوریم.

 

اما من باور دارم

شهدا هنوز هوای ما را دارند.

 

برای من، شهید علمدار خیلی خاص است.

مطمئنم خودش واسطه شد

تا با خانواده‌اش آشنا شوم،

با برادر بزرگوارش ارتباط بگیرم،

رفت‌وآمد داشته باشیم.

 

خدا را شکر می‌کنم

که با همه نالایقی‌مان،

چند سالی است

پای برنامه‌ها هستیم،

و حتی خادمی شهدا هم نصیب‌مان شده.

 

شهیدی که وارد خانواده شد

 

من همه شهدا را دوست دارم،

اما شهید علمدار را

جور دیگری دوست دارم.

 

این حس،

به خانواده‌ام هم منتقل شد.

 

پدرم آدم خاصی است؛

برای هر چیزی قدم برنمی‌دارد.

اما وقتی آمد

و دید چه جمعیتی پای یاد این شهید هستند،

فقط گفت:

فکر نمی‌کردم این‌قدر مردم دوستش داشته باشند.

 

از آن روز به بعد،

هر بار که آمد،

برای شهید کاری کرد؛

جانماز چاپ کرد،

نذر کرد،

خدمت کرد.

 

الان هم قرار است دوباره بیاییم

و کاری انجام بدهیم.

 

شهیدی که در شهر ما شناخته شد

من در شهرستان گرمسار زندگی می‌کنم.

اسم شهید علمدار را

اینجا زیاد آوردم؛

در استوری‌ها،

در اینستاگرام،

در واتساپ.

 

هرکس پرسید:

این شهید کیه؟

براش گفتم.

 

خیلی‌ها حاجت گرفتند.

حتی مادرم،

این شهید را به چند نفر معرفی کرد

و آن‌ها هم دست خالی برنگشتند.

الان شهید علمدار

در شهر ما شناخته شده است؛

با اسمش،

با حال‌وهوایش،

با رفاقتش.

رفاقتی که هنوز ادامه دارد

چند سالی است می‌گویم:

شهید، لااقل یک‌بار به خوابم بیا.

نیامده.

اما مهم نیست.

 

من مطمئنم حواسش به من هست.

در زندگی‌ام حضورش را حس می‌کنم.

 

عکسش در خانه‌مان هست.

پدرم یک عکس بزرگ از او دارد.

ما با او زندگی می‌کنیم.

 

اگر بگویند یاد شهید کِی برگزار می‌شود،

می‌گوییم:

ما هم می‌آییم.

دوستش داریم.

با دل می‌آییم.

 

حرف آخر

من بلد نیستم کتابی حرف بزنم.

ادبیاتم شاید خیلی مرتب نباشد.

اما این‌ها

چیزهایی است که

در این چند سال

با زندگی خودم لمس کرده‌ام.

 

فقط همین را می‌گویم:

شهید سید مجتبی علمدار

به آبروی خودش،

آبروی خیلی‌ها را خرید.

و برای من،

او فقط یک شهید نیست؛

یک رفیق است.