دایی جان ناپلئون
دایی جان ناپلئون
طنزنویسی در ادبیات ایران سابقه‌ای دیرینه‌ دارد. از زمانی که «عبید زاکانی» منظومه «موش و گربه» را سرود تا امروز، آثار طنز ماندگاری در ادبیات فارسی نوشته شده است

عنوان کتاب: دایی جان ناپلئون

نویسنده:ایرج پزشکزاد

ناشر: انتشارات فرهنگ معاصر

✓درباره دایی جان ناپلئون

طنزنویسی در ادبیات ایران سابقه‌ای دیرینه‌ دارد. از زمانی که «عبید زاکانی» منظومه «موش و گربه» را سرود تا امروز، آثار طنز ماندگاری در ادبیات فارسی نوشته شده است. تعداد زیادی از این آثار طنز از سلاح قلم برای بیان ضعف‌های جامعه استفاده کرده‌اند و این شیوه‌ی نقد اجتماعی از ادبیات کلاسیک به ادبیات معاصر هم رسیده است. دایی جان ناپلئون به قلم ایرج پزشکزاد منحصربه‌فردترین داستان معاصر فارسی است که با زبانی طنز مردم و آداب و رسوم عامیانه‌ی جامعه‌ی دهه‌ی چهل ایران را نقد کرده است.

✓دایی جان ناپلئون؛کتابی برای همه نسل‌ها

کتاب دایی جان ناپلئون رمانی در قالب طنز است که در سال 1349 چاپ شده است. این کتاب به هشت زبان دنیا ترجمه شده است و ژانر کتاب تلفیقی از ژانر اجتماعی و طنز است.

رمان دایی‌ جان ناپلئون نتیجه‌ی تلفیق داستان عشق ناکام نویسنده با ماجراهای خانوادگی او است. روایت پسری عاشق پیشه به نام سعید است که عاشق دختر دایی‌اش لیلی می‌شود. خانواده‌ی سعید همراه با خانواده دایی‌ جان و چند خانواده‌ی دیگر در باغی بزرگ و چند عمارتی زندگی می‌کنند. ایرج پزشکزاد نویسنده کتاب می‌گوید باغی که داستان در آن روایت می‌شود الهام گرفته شده از باغی است که پزشکزاد کودکی‌اش را در آن گذرانده است. باغی که ارث مادری‌اش بوده و همراه خاله‌ها و دایی‌هایش در آن زندگی می‌کردند.

این کتاب ابتدا در سال 1350 به صورت پاورقی در مجله‌ی فردوسی چاپ شد. پزشکزاد در آن سال‌ها، بخش‌های دایی‌ جان ناپلئون را با نام مستعار «الف. پ. آشنا» چاپ می‌کرد.

کتاب دایی جان ناپلئون آن‌قدر محبوب شد که زمان انتشارش در سال 1352 بلافاصله به چاپ سوم رسید. این رمان با قلمی طنز یک داستان عاشقانه را روایت می‌کند و با قلمی نقاد جامعه‌ی ایران را نقد می‌کند. پزشکزاد درون مایه‌ی اصلی کتاب را «رویارویی طبقه‌ی قدیمی و الگوهای ملی جامعه با جوانان تحصیل‌کرده» می‌داند.

✓در بخشی از دایی جان ناپلئون می‌خوانیم

سعی کردم کلیه اطلاعاتم را درباره‌ی عشق بررسی کنم. متاسفانه این اطلاعات وسیع نبود. با اینکه بیش از سیزده سال از عمرم می‌گذشت تا آن موقع یک عاشق ندیده بودم. کتابهای عاشقانه و شرح حال عشاق هم آن موقع خیلی کم چاپ شده بود. تازه نمی‌گذاشتند همه‌ی آن‌ها را ما بخوانیم. پدر و مادر و بستگان، مخصوصا دایی جان که سایه‌ وجودش و افکار و عقایدش روی سر همه افراد خانواده بود، هر نوع خروج بدون محافظ از خانه را برای ما بچه‌ها منع می‌کردند و جرأت نزدیک شدن به بچه‌های کوچه را نداشتیم. رادیو هم که خیلی وقت نبود افتتاح شده بود، در دو سه ساعت برنامه روزانه‌ی خود مطلب مهمی نداشت که به روشن شدن ذهن ما کمک کند.

در مرور اطلاعاتم راجع به عشق در وهله‌ی اول به لیلی و مجنون برخوردم که قصه‌اش را بارها شنیده بودم. ولی هرچه زوایای مغزم را کاوش کردم دیدم چیزی راجع به طرز عاشق شدن مجنون به لیلی نشنیده‌ام. فقط می‌گفتند مجنون عاشق لیلی شد.

اصلا شاید بهتر بود در این بررسی پای لیلی و مجنون را به میان نمی‌کشیدم. زیرا هم‌اسم بودن لیلی و دختر دایی جان احتمالا بدون اینکه خودم بدانم در استنتاج‌های بعدیم موثر بود. اما چاره‌ای نداشتم مهمترین عشاق آشنایم همین لیلی و مجنون بودند. غیر از آن‌ها از شیرین و فرهاد هم مخصوصا از طرز عاشق شدن آن‌ها چیز زیادی نمی‌دانستم. یک داستان عاشقانه هم که در پاورقی یک روزنامه چاپ شده بود خوانده بودم ولی چند شماره اولش را نخوانده بودم و یکی از همکلاسی هایم برایم تعریف کرده بود