خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
مینا -دختر كندلوسي- صدای خوبی داشت و هر شب در اتاق خود آواز می خواند.پلنگ شیفته آواز او بود و به نزدیک پنجره می آمد و به آواز مینا گوش می داد و...

 

تیرنگ:

مینا -دختر كندلوسي- صدای خوبی داشت و هر شب در اتاق خود آواز می خواند.پلنگ شیفته آواز او بود و به نزدیک پنجره می آمد و به آواز مینا گوش می داد و…

قصه‌ مینا و پلنگ حکایت دختری‌ است به نام مینا که دلداده پلنگ می‌شود و پلنگ هم در تب عشق‌اش می‌سوزد، با پایانی از گلوله و گریز .

کندلوس نام روستایی بسیار زیبا و ییلاقی در استان مازندران است که با آب‌وهوای خوش و طبیعت خارق‌العاده خود، سالانه هزاران نفر از مردم را راهی شمال کشور می‌کند.

این روستا در دامنه رشته‌کوه‌های البرز جا خوش کرده و با قدمت چندهزار ساله، یکی از مهم‌ترین روستاهای کشور نیز محسوب می‌شود. به بیان دیگر، در این دهکده به راحتی می‌توان رد پای تمدن قبل از میلاد مسیح، تمدن ایران پیش از اسلام و تمدن ایران بعد از اسلام را پیدا کرد.

کندلوس ۷۵ کیلومتر با نوشهر فاصله دارد و جزو بخش کجور محسوب می‌شود. برای رفتن به کندلوس، ابتدا باید خود را به جاده کرج به چالوس و ۲۵ کیلومتری این شهر برسانید؛ سپس از دوراهی «دوآب» به سمت کجور حرکت کنید. در ادامه این مسیر به پل رودخانه چالوس می‌رسید و وارد جاده‌ای آسفالته می‌شوید. پس از آن کافی‌ست تابلوهای راهنما را دنبال کنید تا به روستای سرسبز کندلوس برسید.

خانه‌های قدیمی با نمایی از چوب، سقف‌های چوبی، پنجره‌های کوچک زیبا، دیوارهای کاهگلی و کوچه‌های سنگ‌فرش، چشمه‌های آب معدنی و نهرهای جاری، روستای کندلوس را از سایر آبادی‌ها متمایز می‌کنند .

✓ معرفی روستای کندلوس

روستای زیبای کندلوس با آب‌وهوای ییلاقی در دامنه سرسبز رشته کوه‌های البرز در منطقه کجور واقع شده است و از جاهای دیدنی نوشهر به شمار می‌آید. اگر اهل سفر باشید و به روستاهای مختلف ایران سری زده باشید، اولین خصوصیتی که چشمتان را جلب خود می‌کند، پاکیزگی و رعایت اصول بهداشتی در این روستا است. در همه جای روستا سطل‌های زباله وجود دارد و همه اهالی در حفظ زیبایی و پاکیزگی دهکده تلاش می‌کنند.

در این روستا خانه مینا و پلنگ قصه دوستی یک انسان و پلنگ را روایت می‌کند. دوستی که به شکلی عجیب بین این دو موجود شکل گرفته و مردم روستا را در بهت و حیرت فرو برده بود.

افسانه‌های مازندران تنها مولود ملی گرایی و عشق به میهن نیست ، بلکه عشق به جنس مخالف و عشق به طبیعت را بسیار در دل خود دارد که مینا و پلنگ یکی از آنها است.

آنطور که در روایت‌های کارشناسان در ایرنا آمده مینای سرخ چشم یا به زبان تبری ” ورگ چشم” ( ورگ به معنای گرگ است) از داستان های عامیانه تبرستانی است که روزگاری نه تنها به جای قصه پریا و قصه های باربی گونه امروز برای کودکان روایت می شد، بلکه از داستان های عشقی دوست داشتنی بزرگان و جوانان نیز بود.

حدود صد سال پیش در یکی از روستاهای ییلاقی مازندران به نام “کندلوس” در کوهستان های چالوس و میان جنگل‌های انبوه و دست نخورده آن زمان داستانی رخ داد که شاید در جهان بی نظیر باشد. داستان عشقی میان پلنگ و دختری با چشمان سرخ به نام مینا که می تواند به یکی از زیباترین داستان‌های رمانتیک جهان و یک اثر ماندگار ادبی و زیست محیطی در جایگاه یک میراث ماندگار بشری به جهانیان شناسانده می شود.

این داستان جدای از محتوای عشقی بی مانند ، از دید زیست بوم (محیط زیست) و عشق به جانوران نیز مورد اهمیت است.

اگر همه ، مانند مینا بودند و چنین عشقی داشتند اکنون ببر مازندران برجای مانده بود و شیر، یوزپلنگ و پلنگ ایرانی و اسب خزری با شتاب به سوی نیستی نمی رفتند. ما ایرانی ها باید مینا و پلنگ را نماد جهانی عشق به حیات وحش به جهانیان بشناسانیم.

داستان میناو پلنگ از این قرار است که مینا دختر تنها و یتیمی با چشمانی به سرخی یاقوت بود که قدی بلند و چهره زیبایی داشت و در میان مردم منطقه به زیبایی و دلنشینی زبانزد بود. مینا معمولا کنار چشمه ماه پره(چشمه ای در کوهستان کندلوس) می‌ نشست و آواز می خواند و دخترهایی که برای گرفتن آب از چشمه می آمدند دور او جمع می شدند و به صدای دلنشین او گوش می دادند. مینا تنها در کلبه ای زندگی می کرد و خانه او تا مدت‌ها به صورت اثر فرهنگی شهرستان چالوس بر جای مانده بود. روایت ها حاکی از آن است که بسیاری از جوانان منطقه عاشق مینا بودند ولی خیلی‌ها جرات نمی کردند به چشم گرگی او نگاه کنند. بچه های کوچک حتی از او می ترسیدند و با دیدن مینا زیر گریه می زدند و فرار می کردند. او معمولا به دل جنگل می رفت و چوب (هیمه) می آورد و هنگام گردآوری با صدای بلند آواز می خواند.

مینا همیشه در جنگل از روی ترس یا تنهایی با آوای بلند ترانه می خواند. روزی پلنگی این صدا را شنید و عاشق صدای زیبای او شد و هر روز از پشت بوته ها او را می دید و به آواز او گوش می داد. پلنگ که به صدای او عادت کرده بود و عاشق او شده بود نتوانست شبها از دلتنگی طاقت بیاورد. بوی او را ردیابی کرد تا اینکه شبانگاه به کلبه مینا در روستا رسید و از روی درخت توتی که هنوز هم در روستای کندلوس هست بالا رفت تا به پشت بام خانه مینا رسید و از آنجا صدای معشوقه اش را می شنید، تا اینکه یکی از شبها مینا از پشت بام صدایی شنید و از نردبانی که اکنون در موزه کندلوس نگهداری می شود بالا رفت. پس از آنکه چشمش به پلنگ افتاد. پلنگ خرناسی کرد و مینا از ترس بیهوش شد! داستان از این قرار است که مینا بعد از به هوش آمدن رفته رفته با پلنگ خوی می گیرد و چون چشم هر دو یک رنگ بود کم کم مینا بر ترس خود چیره شد.

پلنگ مدتها عاشق مینا بود ولی مینا نمی دانست، اما میوه درخت عشق پلنگ بالاخره به بار آمد و مینا نیز عاشق او شد! مینا و پلنگ آن شب تا نزدیک صبح کنار هم بودند و هر یک با زبان خود با دیگری صحبت می کردند. نزدیک صبح پلنگ به جنگل برگشت.

مردم کندلوس که هر روز صبح ردپای پلنگ را روی برفها می دیدند. ردپاها را دنبال کردند و دریافتند که ردپا به سوی خانه مینا است. پس از مدتی کمین کردن ، مردم روستا نیز از عشق مینا و پلنگ آگاه می شوند و از کشتن پلنگ خودداری کردند، اما شبی، یکی از جوانان روستای کندلوس که رقیب عشقی پلنگ بود او را با شلیک گلوله می کشد. مدت ها مینا از غم مرگ عشقش در عزا فرو می رود تا اینکه در یک روز مه آلود مینا به ندایی از دل جنگل که گویی او را فرا می خواند پاسخ می دهد و به سوی آن می رود و دیگر کسی او را در منطقه ندید.