جزیره‌ای میان آب که نام یک شهید را نفس می‌کشد
جزیره‌ای میان آب که نام یک شهید را نفس می‌کشد
سد که ساخته شد، روستاهای اطراف به دل آب رفتند اما مزاریک شهید کوبنده تر و بلندتر از توسعه تمام قد ایستاد و مانند نگینی میان سد لفور دلدادگی می کند.

 

تیرنگ، سارا ربیعی، رضا شریعتی 

سد که ساخته شد، روستاهای اطراف به دل آب رفتند اما مزاریک شهید کوبنده تر و بلندتر از توسعه تمام قد ایستاد و مانند نگینی میان سد لفور دلدادگی می کند.

آب، آرام است؛ آن‌قدر آرام که گویی خودش هم می‌داند قرار است راز بزرگی را در دل نگه دارد.

میان گستره‌ی آبی سد لفور، جزیره‌ای کوچک و خاموش جا خوش کرده است؛ جزیره‌ای که امروز دیگر فقط تکه‌ای از خاک نیست، بلکه نشانی از ایثار، غربت و افتخار است. اینجا، پیکر مطهر شهیدی آرمیده که روزی از همه‌چیزش گذشت تا امروز این سرزمین، این آب‌ها و این آرامش باقی بماند.

نسیم که از میان درختان جزیره می‌گذرد، انگار نام او را زمزمه می‌کند و موج‌ها با هر بار رسیدن به ساحل، قصه‌ای نانوشته از شجاعت را روایت می‌کنند. شهیدی که شاید نامش زیاد روی زبان ها نیست، اما راهش روشن است؛ شهیدی که از هیاهوی میدان نبرد به سکوتی مقدس پناه آورده تا یادآور باشد امنیت امروز، حاصل خون‌هایی است که بی‌ادعا بر زمین ریخته شد.

جزیره‌ی سد لفور حالا تنها یک مقصد طبیعی نیست؛ زیارتگاهی خاموش است برای دل‌هایی که می‌خواهند لحظه‌ای مکث کنند، سر به زیر بیندازند و به احترام، سکوت را به کلام ترجیح دهند. اینجا، میان آب و آسمان، شهیدی آرام گرفته که حضورش هنوز زنده است؛ در دل طبیعت، در حافظه‌ی مردم و در روایت نسلی که نباید فراموش کند.

*از لفور تا خط مقدم

شهید علی اکبر کریمی خرداد ۱۳۴۳ در روستای سرین آلاشت به دنیا آمد، در دوران کودکی با حمایت والدین خود در روستای لفورک دهستان لفور شهرستان سوادکوه شمالی با اخلاق اسلامی تربیت شد و در سن هفت سالگی برای کسب علم به مدرسه ابتدایی فارابی لفورک رفت و مقطع ابتدایی را در همان مدرسه با امکانات اندک پشت سر گذاشت.

بعد از اتمام تحصیلات متوسطه در مهرماه سال ۱۳۶۲ برای تکلیف سربازی همراه با برادرش علی بابا عازم دوران آموزشی در ۰۴ بیرجند شد و از آنجا به لشکر ۷۷ پیروز خراسان رفت که همزمان این لشکر عازم منطقه عملیاتی خرمشهر بود که این شهید نیز این لشکر را همراهی می کرد.

سه ماه در خط مقدم جبهه خط ابرویه به سر برد که در این مدت مرخصی نیامد و در مکاتبات خود با خانواده اش از روحیه قوی و استقامت هم رزمانش سخن می گفت.

در این مدت کوتاه در چهار عملیات شرکت کرد و در تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۶۲ با گروه گشت برای شناسایی اطلاعات به خاک عراق رفت و این عملیات را با موفقیت به سرانجام رساند و سپس در شب بعدی مقرر شد دو افسر به همراه وی برای اطلاعات بیشتر و شناسایی قدرت دفاعی دشمن به خاک آنان بروند که دشمن متوجه حضور آنان شد و با شدت آتش قصد داشت آنان را به عقب براند اما آنان مقاومت کردند، وی نیز همان شب با پرتاب خمپاره مستقیم دشمن از ناحیه ران پا دچار آسیب شدید شد و بر اثر شدت خونریزی در همان خط جبهه با لب تشنه در تاریخ ۲۶ اسفند ۱۳۶۲ به شهادت رسید.

*و مادر اسوه صبر زینبی!

مادر بود و دلتنگی هایش….

و بانو روزی که یادگارش را در دل زمرد سبز لفور غسل شهادت می داد قسم یادکرد که هرگز زیر عهد و پیمان خود نزند و طبق وصیت علی اکبر،وی را در همان جایی که خود آرزو داشت دفن کرد و تا زمانی که جان داشت بر سر عهد خود باقی ماند و نگذاشت با وجود سدسازی آرامگاه جگرگوشه اش تغییر یابد…بانو تا چندسال پس از ساخت سد نتوانست به مقبره پسرش برود و پس از آن با نامه نگاری های فراوان با بنیاد شهید مادر را با قایق از بین آب ها به جزیره لفورک بردند و بانو پس از سال ها در جزیره ای بکر با فرزند ملاقات داشت اما امروز و در زمان نگارش گزارش ما، بانو2سالی می شود به دیدار فرزند شهیدش شتافته و اکنون برادر شهید میراث دار تمام وقایع و اتفاقات آن دوره است.

*روایت یک برادر؛روایت یک افتخار

بردارم رفت،اما زندگی هنوز از او حرف می زند…

“قبل از شهادتش خوابی عجیب دیدم، در خواب برادرم را در آغوش گرفتم و دیدم به سمت آسمان رفت. خواب را به مادرم گفتم. گفت زیاد به فکرش هستی و این خواب را دیدی”

علی بابا کریمی برادر شهیدی که مزارش امروز در منطقه لفور، پس از ساخت سد لفور، به‌مانند جزیره‌ای در میان آب باقی مانده است امروز مهمان ماست؛با او قرار می‌گذاریم تا در روزی مشخص به این جزیره برویم، اما باران برنامه را به تعویق می‌اندازد هرچند از پیش ما این جزیره زیبا را دیده ایم اما از رازسر به مهر مزار داخلش بی اطلاع بودیم و جستجوها ما را با دنیای دیگری آشنا کرد.با برادری که هنوز داغدار بود و هر بغضش تداعی خاطره ای…

علی وابستگی عجیبی به برادر داشته و سخت می توانست با یادآوری خاطره ها جلوی اشک هایش را بگیرد، می گوید:«علی اکبر در شناسنامه متولد سال ۱۳۴۱ ثبت شده بود، اما در واقع خرداد سال ۱۳۴۳ متولد شد.

پدر و مادرمان دامدار بودند و زمین کشاورزی کوچکی داشتند؛ در حد گذران زندگی اما طوری تربیتمان کرده بودند که همیشه عزت نفس داشتیم،سالم و پاک زندگی کردن را همیشه سرلوحه خود قرار داده بودیم.”

“پدرم علی اکبر را بسیار دوست داشت، برادرم همیشه در کارهای کشاورزی به پدرم کمک می کرد و همه کاره وی بود و پدربه سبب دلبستگی بسیار به علی اکبر، نتوانست دوری وی را تحمل کند و بعد از ۵ سال به پیش برادرم رفت.”

از بانو می گوید:”و مادرم شایسته الگوی صبری برای ما بود؛ مادری که با دلِ شکسته اما صدایی محکم، داغ فرزند را به صبر سپرد. اشک‌هایش را پنهان کرد تا ایمانش دیده شود، و اندوهش را در دل نگه داشت تا راه فرزندش گم نشود. او با نگاهش به ما آموخت صبر فقط تحمل درد نیست، ایستادن با عزت در برابر آن است”

علی از خاطراتش با علی اکبربرایمان گفت:«چهار سال دوران دبیرستان را در قائم‌شهر گذراندیم. سه سال اختلاف سنی داشتیم، اما هر لحظه از زندگی‌اش برایم خاطره است.»

” یادم می آید من یک سال مردود شدم و هم‌کلاس شدیم. با هم دیپلم گرفتیم. درزمان دبیرستان خانه‌ای اجاره کرده بودیم. درآمدمان ناچیز بود و با سختی آن چهار سال را گذراندیم.»

“سال ۱۳۶۲ با هم به خدمت سربازی رفتیم. سه ماه دوره آموزشی را در بیرجند گذراندیم. پس از تقسیم، او به لشکر ۷۷ خراسان اعزام شد که در خرمشهر مستقر بود و من به توپخانه مریوان رفتم.”

و او رفت تا با شهادتش فقدانش، درد باشد و نامش افتخار خانواده اما همیشه سایه حضورش همه جا با ماست و همواره در تنگناها دستمان را گرفته، علی اکبر برای ما همیشه زنده و حاضر بوده است.

اشک امانش را می‌برد و می‌گوید: «شهدا زنده‌اند. ما کاری در حق شهدا نکردیم؛ این افراد ناظربرما هستند.»

*زمزمه هایی که پایان انتظار و آغاز دلتنگی بود

روزی که خمپاره ها امانش را بریدند و به آسما نها هبوط کرد…

از نحوه مطلع شدن از شهادت برادرش که می‌پرسیم، اشک مجالش نمی دهد اما حرف ها دارد برای شنیدن و ما سرپا گوش، می گوید: “برادرم پیش از ایام نوروز نامه ای برایمان فرستاد که در این نامه نوشته بود، سه روز قبل از عید به خانه بر می گردد و همه خانواده چشم انتظار دیدن برادر بودیم اما در دوم فروردین زلزله ای دلمان را لرزاند، خبر شهادت از طریق بچه‌هایی که با او بودند، در مراسم عروسی یکی از هم‌محلی‌ها رسید.”

خبری که زمان را برای لحظه‌ای متوقف کرد. بغضی که راه نفس را بست، سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی بود. باورش سخت بود، اما دل آرام گرفت به رضای خدا. رفتنش داغی شد برای دل‌ها، اما نامش قوت قلبی ماند برای ادامه راه؛ راهی که با خونش روشن شد و با یادش باید زنده بماند.

می گوید”اولین بار نمی‌دانم چطور به پدر و مادرم اطلاع دادند. وقتی به من خبر دادند، گفتند برادرت مجروح شده و در بیمارستان ولی‌عصر قائم‌شهر بستری است. آن زمان از قائم‌شهر تا لفور وسیله نقلیه‌ای نبود. با هر مشقتی بود خودم را به قائم‌شهر رساندم.”

” ما را به سپاه بردند و آنجا گفتند واقعیت این است که برادرت مجروح نشده و به شهادت رسیده است. سپس به بیمارستان ولی‌عصر رفتیم و با پیکر مطهر شهید ملاقات داشتم و چه سخت بود دیدار عزیزتر از جانی که جانی در بدن نداشت ،که از آن قامت زیبا و تنها چند استخوان تکه پاره به دست ما رسیده بود و صبح صادقی که کاش هیچگاه نمی آمد…”

صبح آن روز علی و خانواده اش را به شیرگاه بردند و از آنجا مراسم تشییع جنازه برادر آغاز شد. شهری که برای همیشه بوی دلتنگی گرفت. جمعیت آرام‌آرام بیشتر می‌شد و هر قدمی که تابوت روی دست‌ها حرکت می‌کرد، باورِ رفتنش سخت‌تر می‌شد. نگاه‌ها گریه می‌کردند و لب‌ها ذکر خدا را زمزمه. میان اشک و صلوات، عزیزشان را بدرقه کردند؛ نه فقط به‌عنوان یک پیکر، بلکه به‌عنوان جگرگوشه ای که با خونش، قصه‌ای ماندگار در دل این خاک نوشت. آن روزخانواده شهید علی اکبرکریمی فهمیدند بعضی وداع‌ها پایان نیست، آغاز راهی است که نامش ماندگاری است.

* داستان مزاری که زیر سایه سد دست نخورده باقی ماند!

اما نکته جالب در داستان مزار این شهید این است که روستای محل زندگی آن‌ها، لفورک، به زیر آب رفته اما قبرستان همچنان پابرجاست.

از علت تغییر ندادن محل تدفین شهید با وجود ساخت سد می‌پرسیم، می‌گوید: «برادرم وصیت کرده بود که مرا روبه‌روی خانه و در همان محلی که اکنون مدفون است، دفن کنید. تاریخ شهادت او ۲۶ اسفند ۱۳۶۲ بود و تشییع جنازه در عید سال ۱۳۶۳ انجام شد. کلنگ سد، اگر اشتباه نکنم، سال ۱۳۷۴ به زمین خورد.»

درباره تعداد محلاتی که با ساخت سد زیر آب رفته‌اند، توضیح می‌دهد: «با ساخت سد، ۱۰ محل زیر آب رفت. دو محل به‌طور کامل غرق شد. قبرستان محل ما که در مرتفع‌ترین نقطه قرار داشت، به شکل جزیره باقی ماند.»

از سرنوشت مردم آن محلات می‌پرسیم. می‌گوید: «پس از ساخت سد، همه به شهرهای اطراف لفور مهاجرت کردند. بیشتر مردم به قائم‌شهر آمدند.»

درباره تأمین معیشت مردم پس از ساخت سد می‌گوید: «زمین‌ها را با قیمت ناچیزی خریدند. مردم فقط توانستند در قائم‌شهر و شهرهای اطراف یک خانه بخرند. بعد از آن، مردم فقط جایی برای خواب داشتند؛ زندگی و خاطراتشان را از آن‌ها گرفتند. به‌جز کسانی که شغل ثابت داشتند، برای بقیه خیلی سخت گذشت.»

*نه توقعی، نه گله‌ای، فقط شهدا یادتان نرود!

کریمی تأکید می‌کند: «دل خانواده شهدا با مردم است. انتظار دارند از خون شهید سوءاستفاده نشود.”

می گوید:” من پسری دارم با فوق‌لیسانس مکانیک که لوله‌کشی می‌کند و می‌گوید چرا این‌همه درس خواندم. برخی به من می‌گویند تو که در آموزش‌وپرورش بودی، چرا از سهمیه استفاده نکردی. بسیاری از آشنایان ما می‌دانند که ما راه بنیاد شهید را بلد نبودیم و هیچ‌وقت به خودمان اجازه استفاده از خون شهید ندادیم.”

” حواسمان باید از دیگران بیشتر جمع باشد. مردم خوبی داریم و متوجه هستند. احساس می‌کنم به لطف خدا از این امتحان سربلند بیرون آمدیم.»

او می‌گوید: «من لیسانس مدیریت دارم. در تربیت‌معلم قبول شدم و از سهمیه استفاده نکردم. هیچ‌کدام از برادران و اقوام از سهمیه استفاده نکردند. به خون ریخته شهید قسم، ما خون‌بهای شهید را نگرفتیم”

“پدر و مادرم حداقل‌های زندگی را داشتند. بنیاد شهید یک سال پیگیری کرد و گفت چرا خون‌بها نگرفته‌اید. ما مکتوب نوشتیم که شهید را در راه خدا دادیم و خون‌بهایش را از خدا می‌خواهیم”

او ادامه می‌دهد: «ما در دوران شاه هم روزه می‌گرفتیم و امروز هم همان‌طور هستیم. مسلمان بعد از انقلاب نیستیم؛ در راه اسلام جان می‌دهیم.»

برادر شهید می گوید: «ما نه توقعی داریم، نه اهل گله هستیم؛ فقط می‌خواهیم خون شهدا پایمال نشود. خانواده‌های شهدا هنوز داغی تازه بر دل دارند، هنوز هر گوشه‌ی خانه یاد عزیزی را زنده می‌کند. تنها خواسته‌شان این است که راهی که فرزندانشان با جانشان امضا کردند فراموش نشود، ارزش‌ها کم‌رنگ نشود و مردم یادشان بماند این آرامش، بهای بزرگی داشته است.»

اینجا هنوز میان زمرد سبزو آبی مرمرین جنگل وآب،میان آرامش جزیره، شهیدی خفته است که 19سال و 9ماهش بوده با آرزوهای فراوان؛ اما تمام قد برای مام وطن بی منت جانش را فدا کرده و ما اگر خون این شهدا را فراموش کنیم نه که بدهکار بلکه مدیونشان می شویم،همه ی ما چه مردم چه مسئولان یادمان باشد بعضی راه ها با خون امضا شده اند و فراموشی بزرگترین خیانت است.