تغییر‌ همیشه‌ خوب‌ نیست! / قسمت چهارم
تغییر‌ همیشه‌ خوب‌ نیست! / قسمت چهارم
ایستگاه اندیشه بخش جدیدی در گروه رسانه‌ای تیرنگ است که در جهت پاسداشت زبان فارسی و حمایت از نخبگان این عرصه راه اندازی شده است. با داستانی از خانم سکینه عرب در خدمت شما هستیم.

تیرنگ:

ایستگاه اندیشه بخش جدیدی در گروه رسانه‌ای تیرنگ است که در جهت پاسداشت زبان فارسی و حمایت از نخبگان این عرصه راه اندازی شده است. با داستانی از خانم سکینه عرب در خدمت شما هستیم.
آیدا پیاده شد. خود را غمگین، تنها اما سرشار از هیجان می دید. می خواست به چیز های خوب فکر کند. به روز هایی که آقا جان را به خانه ی خود می آورد و تمام دوا گُلی هایی که به کبودی پا هایش می مالد را دور می ریزد.  زندگی در رفاه همه ی درد ها را کم می کند. اصلا مگر پول دارها هم درد دارند؟
مرد کلید را چرخاند و در را باز کرد. چراغ ها روشن بود. به نظر می  رسید کسی در خانه
زندگی می کند. کمی جلو تر روی کاناپه، زنی میان سال با مو های خرمایی که پریشان و
بی نظم روی شانه هایش ریخته بود، به تلویزیون خاموش زل زده بود. مرد به سمت زن رفت. چیزی کنار گوشش گفت و رو به آیدا گفت: وسایلت را در اتاق بغلی بگذار. هر چیزی هم نیاز داشتی می توانی از بیرون تهیه کنی. سپس آیدا را با زن تنها گذاشت و رفت. دختر که به یکباره تمام رویا هایش را معلق در هوا می دید، آهی کشید و زیر لب گفت: چی فکر می کردیم و چی شد…  زن تا آن لحظه همچنان به تلویزیون خیره بود.

صدای آیدا را که شنید رو به او کرد و نگاهی به سر تا پای او انداخت. چشمانش از تعجب گرد شده بود. چقدر این دختر شبیه به او بود. مانند سیبی که از وسط دو نیم شده باشد.
حتی خال پشت پلک هایش هم شبیه به او بود. مگر چنین چیزی ممکن است؟ دختر هم با دیدن صورت زن تعجب کرده بود. از  جایش بلند شد و نزدیک زن رفت. دستانش را در دست گرفت و آرام گفت: تو کیستی؟ چه نسبتی با آن مرد داری؟ چرا مرا اینجا آوردند؟

زن به هیچ یک از سوالات آیدا پاسخی نمی داد. فقط به لمس دستان او فکر می کرد که تا چند ساعت پیش چقدر دور و دراز به نظر می رسید و حالا مقابل چشمانش نشسته. ساعت ها پیش به تنها چیزی که فکر می کرد آینده بود و حالا، در گذشته ای پرت شده بود که نمی خواست به ثانیه ای از آن فکر کند. همه ی پل های پشت سر را خراب شده می دید و اشتباهی نبود که به استقبالش نرفته باشد. نگاهی به چشمان متعجب دختر کرد و با صدایی خش دار گفت: هنوز هم دستانت عرق می کند؟

ادامه دارد…