به نام او
تیرنگ:
ایستگاه اندیشه بخش جدیدی در گروه رسانهای تیرنگ است که در جهت پاسداشت زبان فارسی و حمایت از نخبگان این عرصه راه اندازی شده است. با داستانی از خانم سکینه عرب در خدمت شما هستیم.
در قسمت دوم شاهد گفت و گویی عمیق میان آیدا و مرد بودیم. آیدا فلوت شکسته ی خود را به آن مرد غریبه هدیه داده بود و فردای آن روز، انتظار دیدار دوباره ی او را در صحرا می کشید. در قسمت جدید مرد داستان پیشنهادی می دهد که باعث دگرگونی سرنوشت دختر می شود.
با ما همراه باشید…
– کاش دنیای من هم اینگونه بود. همینقدر آرام!
– تو از معنی چه می دانی؟ تا به حال دویدن های بی امان و نرسیدن را چشیده ای؟
– اینجا هر روزش تکرارِ دیروز است و فردا، تکرارِ امروز. من فقط کمی تازگی می خواهم. آیا این خطاست؟
مرد که می دانست آیدا هرگز سر از حرف هایش در نخواهد آورد گفت: انتخاب کن. میان ماندن و رفتن فقط یک تصمیم فاصله است. من فردا به شهر بر می گردم. اگر بخواهی می توانی مدتی را در کنارم بمانی تا زندگی ات را آنگونه که دوست داری بسازی. اما برای به دست آوردن هر چیزی باید بهایش را هم بپردازی. آیا آماده ی پرداخت آن هستی؟
آیدا تا آن لحظه هرگز به هیچ بهایی فکر نکرده بود. شاید منظور مرد این بود که باید سخت کار کند. شاید هم غم دوری آقاجان را می گفت. اما مقصود مرد چیز های دیگری بود که آیدا خوابش را هم نمی دید.
آن روز آیدا بزرگ ترین تصمیم زندگی اش را گرفته بود. بامداد روز بعد، تنها با یک چمدان کوچک و مقداری پول که از عیال تازه وارد اصغر قرض کرده بود،کنار جاده منتظر ماند تا مرد با دربستی که گرفته بود از راه برسد. چند دقیقه بعد مرد با همان ماشین دربست رسید. دختر روبند مشکی گذاشته بود تا شناسایی نشود. اگر آقاجان می فهمید که تنها دخترش با یک مرد غریبه رفته، حتمی سرش را می برید.
مسیر سه ساعته تا شهر، گویی سه قرن گذشته بود. همه چیز کند پیش می رفت. آیدا مملو از احساسات متناقض بود. لحظه ای می خواست برگردد و به همان زندگی با قوچ های گوش دراز ادامه دهد و لحظه ای دیگر بی صبرانه رویا هایش را انتظار می کشید. تمام مسیر به این فکر می کرد که آیا آقاجان تا به الان فهمیده که آِیدا رفته؟ به هر حال او تصمیمش را گرفته بود و این مسیری بود که باید تا انتها طی می شد. حتی به غلط!
چند دقیقه ای نگذشته بود که ماشین توقف کرد. مرد در را باز کرد و با ابرو هایش به آیدا اشاره کرد که پیاده شود.
آیدا قدم در دنیای ناشناخته ای می گذاشت و بی خبر از زشتی ها و پلشتی های دنیا، پی در پی ریسک می کرد. انگار خود را به دست سرنوشت سپرده بود و می خواست همه ی تصمیمات را بداهه بگیرد.
ادامه دارد…





















































































