تراوشات ذهن بیمار یک نویسنده
تراوشات ذهن بیمار یک نویسنده
«تراوشات ذهن بیمار یک نویسنده» داستان زنانی است که در تمام دنیا قربانی خشونت هستند، از طرف پدر، برادر، همسر و دوست؛ زن‌هایی که سعی می‌کنند قوی باشند و تحت هر شرایطی از پا نیفتند.

عنوان کتاب : تراوشات ذهن بیمار یک نویسنده
نویسنده: زهره قادری

ناشر: نشر محراب
تعداد صفحات: ۲۹۴ صفحه

✓درباره کتاب

«تراوشات ذهن بیمار یک نویسنده» داستان زنانی است که در تمام دنیا قربانی خشونت هستند، از طرف پدر، برادر، همسر و دوست؛ زن‌هایی که سعی می‌کنند قوی باشند و تحت هر شرایطی از پا نیفتند.
در مقدمه کوتاه کتاب «تراوشات ذهن بیمار یک نویسنده» نوشته زهره قادری آمده است: «این داستان مربوط به هیچ زمان و مکان خاصی نیست و از قوانین هیچ دین و کشوری تبعیت نمی کنه، این داستان صرفا تراوشات ذهن بیمار یک نویسنده است. تمامی اسامی ذکر شده در داستان صرفا به دلیل وجود آنها در جامعه و ملموس بودن آنها انتخاب شده و هیچ توضیح دیگری ندارد.

این داستان زنانی است که در تمام دنیا قربانی خشونت هستند. از طرف پدر، برادر، همسر، دوست و هر کسی کـه بهش اعتماد دارند. زن‌هایی که سعی می‌کنند قوی باشند و تحت هر شرایطی از پا نیفتند…»

داستان از پایان و شرح حال اتاق مریم شروع می شود، دختربچه ای ۵ ساله که قربانی خشونت پدر و نیمه شبی به صورت نیمه جان در جاده ای رها و توسط دو دانشجوی پسر (امیر و رامین) پیدا شده و سالیان بعد زندگی را با آنها گذرانده و بزرگ و بزرگ تر می شود. داستان از انسان های شریفی می گوید که هر کدام به نوعی در زندگی مریم نقش آفرین می شوند.

✓قسمتی از کتاب

در صفحه ۱۸ کتاب می‌خوانیم:

«هفت صبح امیر بیدارم کرد.

– جوجه پاشو باید بری مدرسه.

– نمیشه نرم.

– نه از اول قرارمون بود تنبلی ممنوع.

اون روز سر کلاس هیچی از درس نفهمیدم. فقط ساعتو نگاه می‌کردم که زودتر برگردم خونه. زنگ که خورد تموم راه‌رو تا خونه دویدم. با کلیدم در رو باز کردم. آروم رفتم تو. از راهرو رد شدم و پشت در ورودی گوش وایسادم. صدای حرف زدنشون میومد. ولی واضح نبود یهو رامین از پشت سر گفت چرا اینجا وایسادی. از ترس پریدم هوا.

– رامین ترسیدم خب.

– بارها بهت گفتم گوش وایسادن کار بدیه.

دست منو گرفت درو باز کرد و رفتیم تو، نشسته بود رو مبل درست روبروی در، امیر هم نزدیک بهش رو مبل کناری، امیر با دیدن من بلند شد. گفت: عزیزم اومدی خسته نباشی.

اونم بلند شد. بلافاصله خودمو پشت رامین قایم کردم، به شدت ترسیده بودم. ترس اینکه منو ببره، ترس از روبرو شدن با بابام، ترس دیگه ندیدن امیر و رامین و هزار تا ترس دیگه که از صبح تو ذهنم بود، امیر گفت: بیا عزیزم، پیش من، آروم رفتم و کنارش نشستم، سرم پایین بود. اصلاً به اون نگاه نمی کردم. دستشو دراز کرد طرفم.

– مریم نمیخوای بیا پیشم؟

مچاله شدم تو بغل امیر، دستشو کشید و گفت: باشه نیا ولی حداقل یکم باهام حرف بزن و به حرفام گوش بده

– من با شما حرفی ندارم با شما هیچ جا هم نمیام

-مریم بیا یه کم با هم صحبت کنیم بعد اگه نخواستی من میرم.