تیرنگ:
بعضی گفتوگوها از همان ابتدا پیداست که قرار نیست «مصاحبه» باشند!
مصاحبهای برای ثبت یک روایت رسمی، برای تکرار جملات آشنا از جنس صبر و افتخار….
این گفتوگو از جایی شروع شد که سالهاست در کلیشه سازیهای رسانهای حذف شده یا سعی در کمرنگ سازی آن شده است.
در ابن رخصت هم صحبتی، گفتیم و شنیدیم از دلتنگی دختر ۵ ساله ای که هنوز در سی و اندی سالگی حل نشده، از فقدانی که با سالگرد و مراسم پر نمیشود، از رویاهای کودکانهای که زود تمام شده است.
سیده زهرا، نه از قاب پدرش حرف میزند، نه از اسطورهای که دیگران ساختهاند. او از «پدر» میگوید؛ از «بابا»….
از نبودنهایی که هنوز هم درد دارند، از جاهایی که ترجیح میداد قهرمان بودنِ پدرش را با یک آغوش ساده عوض کند.
این گفتوگو، روایت یک فرزند شهید «خاص» نیست؛
روایت یک انسان است که صادقانه میگوید:
شهید بودن پدر، همیشه کافی نیست.
این گفتوگو، تلاشی است برای شنیدن صدای نسلی
که شهدا را دوست دارد،
اما میخواهد آنها را «انسانی» بفهمد. این گفتوگو، برای شنیدن صدای دختران شهیدی است که وارثان یک افتخار صرف نیستند، آنها وارثان «تنهایی»اند…
آنچه میخوانید، روایت یک فرزند شهید متفاوت است؛ بیسانسور احساس،
بیپرده از فقدان، و بینیاز از شعار
روایت صادقانه و متفاوت سیده زهرا علمدار دختر شهید سید مجتبی علمدار از فقدان، صبر مادر، زندگی بدون تکیهگاه پدر و نگاهی که شهادت را از قاب کلیشهها بیرون میآورد.. این روایت، نه روایت اسطورهسازی است و نه تکرار کلیشهها؛ بلکه، صدای نسلی است که شهادت را با افتخار میپذیرد، اما حق دلتنگی را هم از خود سلب نمیکند.
*اگر بخواهیم پدرتان را نه از زبان روایتهای رسمی، بلکه از نگاه همرزمان، نزدیکان و حتی مردم معرفی کنیم، به چه تصویری میرسیم؟ بهنظر میرسد نسل کنونی دیگر دنبال قدیسپروری نیست.
دقیقاً همینطور است. صحبتهایی که من میشنوم، همین را تأیید میکند. من خیلی هم از این نسل دور نیستم؛ سنم آنقدر زیاد نیست و بهخاطر کارم با آدمهای زیادی در شهرهای مختلف ارتباط دارم. این حرفها تئوریک نیست، واقعی است.همین امروز با خانم دکتری صحبت میکردم که از من خیلی بزرگتر است. خیلی اعتقاد عمیقی به پدرم دارد و میگوید «خیلی آدم حسابی بود». اما نمی دانم (اینکه میگویید چرا سالانه هزاران نفر میآیند سر مزار پدرم، اما کسی پای منبر حرف کسی درباره شهید نمینشیند؟ چه دلیلی دارد.
پدر من نه پست خاصی داشت، نه بچهپولدار بود، نه جایگاه ویژهای. مردم عملکردش را دیده بودند. من خودم چون کار میکنم، میدانم که معمولاً در تشییع جنازهها چرا مردم میروند؛ خیلی وقتها برای دیده شدن، برای روابط. اما در مورد پدرم اینطور نبود.من پنج سالم بود، ولی بعدها خیلی عمیق به این فکر کردم که چطور تشییع جنازهاش آنقدر شلوغ بود. این آدم را از کجا میشناختند؟
*دوستداران پدرتان می گویند هر وقت اذان میشد، پدر شما هر جا بود، میایستاد نماز میخواند. مردم این چیزها را دیده بودند. این ارادت، نتیجه دیدن عملکرد واقعی بود؛ نه شعار، نه حرف.
پدرم کمحرف بود، اتفاقاً خیلی در جامعه صحبت نمیکرد. اما همان حرفهای کمش وزن داشت. آدم آرام، صبور و با متانتی بود. این را حتی کسانی میگویند که خیلی هم به ما نزدیک نبودند. یکی از همسایهها، بعد از ۲۵ سال، برای من تعریف کرد که پدرت هر وقت از کوچه رد میشد، سرش پایین بود، آرام راه میرفت، نگاهش را بالا نمیگرفت. میگفت فرق داشت.
*این نگاه و روایتها چه حسی در شما بهعنوان دختر شهید ایجاد میکند؟
من این حرفها را خیلی زیاد میشنوم. خیلیها میگویند: «خوش به حالت، بابات قهرمانه» اما هیچوقت این جمله جای خالی پدر را برای من پر نکرده.پدرم قهرمان زندگی من است، اما قهرمانی که هیچوقت در دسترس نبود. قهرمانی که فقط قاب عکسش روی دیوار خانه است. تجربهای که هر کسی با پدر خودش دارد، من نداشتم. هر آدمی دو ستون اصلی دارد: یکی پدر، یکی مادر. ستون پدر معمولاً پررنگتر است، چون هر جا زمین بخوری، بدون سؤال پشتت میایستد. تکیهگاه است. اما وقتی پدر نداری، خودت باید بلند شوی و به خودت تکیه بدهی. بچهای، ولی زود بزرگ میشوی.
نام «شهید» کنار اسم پدر، باعث شد من مجبور شوم خیلی از احساساتم را در خودم خفه کنم. خیلی از نیازها را خودم مدیریت کنم. هیچ بچهای دوست ندارد پدر نداشته باشد. این اتفاق بدون دخالت من افتاد، اما مسئولیتش روی دوش من افتاد و سنگینتر هم شد. دوستان زیادی دارم که پدرشان را از دست دادهاند، اما اسم «شهید» مسئولیت را چند برابر میکند. اسم وسوسهبرانگیزی است، اما بار روانیاش سنگین است.
*این نبودن در چه مقاطعی بیشتر خودش را نشان داد؟
هر چه بزرگتر شدم، بیشتر اذیت شدم. الان بالای ۳۰ سالم است و حس نبودن پدر برایم پررنگتر شده. شاید در دوره ابتدایی یا راهنمایی کمتر درک میکردم، اما بعدها… وقتی پزشکی قبول شدم، دوست داشتم پدرم کنارم باشد. آن موقع هنوز عمق ماجرا را کامل نمیفهمیدم. دوستانم دیدم که پدرهایشان برایشان جشن گرفتند، کادو خریدند، افتخار کردند. کسی نبود برای من این کارها را بکند.
وقتی مشهد درس میخواندم، رفتوآمد برایم سخت بود. ساعت پنج صبح میرسیدم ساری، میدیدم بقیه را پدرهایشان میآیند دنبالشـان. من باید خودم تاکسی میگرفتم. همانجا تلنگر میخوری که اگر پدر داشتم… .در شکستها، آدمی که پدر دارد، حس میکند پشتش تکیهگاه هست. من باید خودم محکم میایستادم. نبودن پدر همیشه چراغش روشن است؛ در شادیها و سختیها.
*اگر پدرتان امروز بود، فکر میکنید مسیرش را تغییر میداد؟
نه. مطمئنم مسیرش را حفظ میکرد، فقط ابزارش را عوض میکرد. آن زمان جنگ بود، امروز شکل مبارزه فرق کرده. اما او آدمی نبود که مسیرش را عوض کند.پدرم مداح بود، پاسدار بود، کار فرهنگی میکرد. اغلب خانه نبود. حتی زمانی که زنده بود هم خاطرات زیادی با هم نداریم. اما همان خاطرات کوتاه، شیرین است.
*نظر شما درباره تبدیل شدن پدرتان به یک نماد فرهنگی چیست؟
افتخار میکنم، اما مسئولیت سنگینی است. پدر من اول یک آدم معمولی بود، مثل همه. بعد از شهادتش دیده شد. شاید این باعث شود نگاه جامعه به شهدا واقعیتر شود.دوستی به من گفت کتاب زندگینامه پدر را خوانده و تعجب کرده که چقدر ساده بوده. همین برای من ارزشمند است.
*از خاطرات شخصی بگویید.تا به حال مادرتان از اختلاف، ناراحتی یا سختیهای زندگی مشترک با شهید برای شما گفته است؟
نه. واقعاً نه. من جز خوبی و حرفهای مثبت، چیزی نشنیدم. مطمئنم که هیچ زندگیای خالی از اختلاف نیست، اما مادرم همیشه صبور بود. اگر هم ناراحتیای وجود داشت، هیچوقت آن را به زبان نمیآورد.من هرگز نشنیدم که پدرم خشمگین باشد، زود عصبانی شود یا پرخاش کند؛ نه با مادرم، نه با من. حتی در همان زمان کوتاهی که با هم بودیم، محبتش کاملاً محسوس بود.مامان همیشه از آرامش و متانت پدرم میگوید. خاطرات کوتاه اما ماندگارند. مثلاً وقتی میآمد دنبالم مهدکودک، بند کفشم را میبست، دستم را میگرفت. هنوز یک کاپشن بنفش دارم که برای تولد سهسالگیام خریده. لباسهایش هنوز در کمد است؛ مامان اجازه نمیدهد کسی دست بزند.
*در زندگی شخصیتان از نام پدر استفاده کردهاید؟
نه. هیچوقت از سهمیه پدرم استفاده نکردم. پزشکی و تخصص را با سهمیه آزاد قبول شدم. به این افتخار میکنم. دوست نداشتم از نام پدرم استفاده نادرست شود.اما با همه اینها، هنوز هم میگویم: دوست داشتم پدرم فقط پدرم باشد؛ کنارم. نه فقط یک اسم، نه یک قاب عکس.
*بهعنوان فرزند یک «شهید شاخص»، هیچوقت وسوسه ورود به فضای سیاسی یا نامزدی در انتخابات به ذهنتان نرسید؟
نه. اصلاً.مسیر زندگی من از همان ابتدا مشخص بود. مادرم همیشه میگفت پدرت دوست داشت تو پزشک شوی و از طریق علم به جامعه خدمت کنی.من هم دقیقاً همین مسیر را انتخاب کردم؛ خدمت علمی. فعلاً خودم را در فضای سیاست نمیبینم و حتی به آن فکر هم نکردهام.
*مراسمها، جمعیتها و بزرگداشتها چقدر توانسته جای خالی پدر را برایتان پر کند؟
راستش نه خیلی.اینکه هزاران نفر جمع شوند، حتی اگر ورزشگاه آزادی پر شود، دل من را پر نمیکند. خوشحال میشوم، افتخار میکنم، اما راضی نمیشوم.
*بعضیها میگویند «خوشبهحالت پدرت شهید شده». این جمله چه حسی در شما ایجاد میکند؟
همیشه از خودم میپرسم: چرا خوشبهحالم؟ …من دچار غرور یا خودخواهی کاذب نشدم. اگر چنین بود، امروز جای دیگری بودم.من دوست نداشتم پدرم فقط یک اسم باشد، یا یک قاب بالای تختم.دوست داشتم بغلش کنم. دوست داشتم پدرم کنارم باشد، نه فقط مزارش بالای سرم.
*اگر بخواهید یک جمله صادقانه درباره دلتان بگویید؟
من پدرم را بهعنوان پدر میخواستم، نه یک عنوان، نه یک نماد.این نیاز، هنوز هم در من زنده است.
این گفتوگو تلاشی بود برای عبور از روایتهای کلیشهای و نزدیک شدن به تصویر واقعی یک شهید؛ تصویری که بتواند با نوجوانان و جوانان امروز گفتوگو کند، نه فقط از آنها انتظار داشته باشد.























































































